X
تبلیغات
الی گشت
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
جمعه 9 بهمن 1394

102

سلااااام

خوبید

ما خوبیم

اووو  چقد وقته ننوشتم .زندگی از اونموقع ها خیلی عوض شده.پسرم بزرگ شده ماشاله.دندون دراورده .براش اهنگ میذاریم یا خودمون یه چیز میخونیم دست میزنه خودشو تکون تکون میده..سرشو میذاره رو پاهام.هر صبح با نگاه و لبخند پسرم بیدار میشم.

زندگیم با عزیز بهتر شده.بهتر که یعنی عاقلانه تر و بالغانه تر.شاید چون احساس میکنیم پدر و مادر یکی دیگه هستیم.جایی برای عاقل نبودن یا لوس و اداهای الکی نیست.

خودم فکر میکنم پیشرفت گردم.ثیشرفت از این لحاظ که سعی میکنم  روی سلامتی روانم کار کنم و یادگرفته هام تو بالا و پایین زندگی کمکم میکنه نبازم.

سه‌شنبه 17 آذر 1394

101-شروع دوباره

سلام..من دلم میخواد بازم بنویسم...از خاطرات زندگیمون....الان که گذشته رو میخونم حس خوبی میگیرم

شنبه 19 اردیبهشت 1394

هدیه ای از طرف خدا

بالاخره خدای مهربون 5 اردیبهشت ساعت 12:30 ظهر هدیه اسمانیش رو زمینی کرد.از دردی که کشیدم نگم بهتره.قابل مقایسه با هیچ دردی نبود.تا از راهرو اومدم بیرون مامانم رو دیدم .ازم پرسید حالت چطوره.بهش گفتم مامان تو چطوری اینهمه بچه رو تونستی به دنیا بیاری؟ 


کوچولوی نازم الان دو هفته اش شده.خداروشکر سالمه و مشکل خاصی نداره.خودم هم خوبم.برای همه دعا کردم و واول همه دعاهام ظهور امام زمان و پر شدن دنیا پر از عدالت و ارامش بود و شفای همه مریض ها....


اگر کسی رو منتظر گذاشتم معذرت میخوام.اصلا شرایط نت اومدن نداشتم.الانم توی کافی نت بچه بغل دارم مینویسم.




سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1394

شاید این اخرین پستم باشه و ماهها نتونم چیزی بنویسم.از شنبه خونه نشین شدم و سعی میکنم بیشتر راه برم تا زایمان راحتتر باشه.بهضی وقتها مخصوصا نصفه شبها که از خواب بیدار میشم ترس برم میداره.هزارتا نکنه میاد تو ذهنم.نهایتا فقط میتونم به خودم این دلداری رو بدم که امیدت به خدا باشه و اگر خداوند اتفاقی رو برات درنظر گرفته باشه چه بترسی چه نترسی نمیتونی ازش فرار کنی.

قبلنا که تو تلویزیون میدیدم تا بچه ای به دنیا میاد سریع از دکتر میپرسن که سالمه یا نه،با خودم میگفتم چه سوالی ؟ احتمال 90درصد سالمه.هرزگاهی یه اتفاقی میفته.الان که خودم به اون مرحله رسیدم راستش میترسم.بخاطر اینکه هم دکتر بهم گفته که زایمانت راحت نخواهد بود هم اینکه چند روز قبل که یکی از فامیلهامون رفته بود برا زایمان، بچه اش خفه شده .بخاطر فشار زایمان و دکترا هم گفتند که معلوم نیست خوب بشه یا نه....این دو دلیل این دمدمای زایمان باعث تشویش من شده.وگرنه قبلا با خودم میگفتم مطمینم زایمان راحتی خواهم داشت و با کوچولوم برمیگردم به خونه.علی ای حال سپردم به خدا.که جز این کاری از دستم برنمیاد.

هرگاه که تسلیمم درکارگه هستی،ارامتر از اهو، بی باکتر از شیرم    هرگاه که میکوشم درکار کنم تدبیر ، رنج از پی رنج اید، زنجیر پی زنجیر


به هرحال دارم تو ذهنم جمع بندی میکنم که موقع زایمان که درد به

ادم فشار میاد و میگن خدا بیشتر حرف ادمو گوش میده، کسی از یادم نره.انشاله که خدا منو قابل بدونه و به صدای من حاجت یکی رو بده....


9اردیبهشت تاریخ زایمان هست .دلم میخوادسریعتر اتفاق بیفته.

یه چیز دیگه هم میخواستم اعتراف کنم،من با این بچه که هنوز نیومده خیلی رشد کردم.خیلی رقت قلب پیدا کردم.از خدا ممنونم و دعا میکنم همیشه در همین حال بمونم


یکشنبه 16 فروردین 1394

سلااااام

من اومدم بعد از کلی نبودن.قبلش از همه اونایی که منتظر گذاشتمشون معذرت میخوام.واقعا سرم شلوغ بود .روزای اخر اسفند یه چند خطی نوشتم که سلامی گفته باشم و تبریک عیدی .اما هر چی فرستادم ارسال نشد.دیگه هم وقت نشد بیام وبلاگ.


سال نو مبارک.خوب هستید؟؟؟ خوشید؟ چه خبر


من هم خوبم.اومدم سر کار.امروز 8 ماه و 16 روزم شده.نی نی عزیزمون خیلی شیطونه ماشاله.به عزیز رفته.عزیز هم بچگی خیلی شیطونی داشته.کوچولومون دائم ورجه وورجه میکنه...تعطیلات عید رفتیم خونه مادرشوهرم.شب 28 ام راه افتادیم و صبح 14 ام برگشتیم.مثل همیشه مادرشوهر مهربونم سنگ تموم گذاشت و خیلی شرمنده ام کرد از اینهمه خوبی که در حقم میکنه.کلی ذوق نوه اش رو میکرد.کلی وسیله براش خریده. مثل تشک و کیف و لباس و این چیزا.چیزای خوشگل خوشگل.خواستم باهاش حساب کنم اما بهم گفتم اگر اینکارو بکنی بهت دیگه زنگم نمیزنم .من برا پسرم خریدم اینا رو.


برا خودمم یه خوردکن گرفته بودند.


تصمیم دارم تا اخر فروردین بیام سرکار.نمیدونم میتونم یا نه.ولی خوب تا روزی که بتونم میام.

 

بیشتر از این نمیتونم بنویسم.راستش باز هم سرمون شلوغه و فکر نکنم برسم.امیدوارم سال خوبی برای همه شروع شده باشه.16 روزش که رفته .از خدا 349 روز شادی و سلامتی و برکت و رزق فراوان ارزو میکنم.انشاله که شاد باشید.این دعا امسال پررنگ ترین دعا در شروع سال برای خودم و عزیزم و نی نی مون هم بود.سالهای پیش خونه ماشین فلان بهمان هم میخواستم.نه اینکه امسال خونه دار شده باشیم.معلقیم و قصد فروش اون خونه رو داریم.شایدم سرش ضرر کرده باشیم.اما دارم رو خودم کار میکنم که ارزوهای بزرگم شادی و سلامتی باشه حالا یا با خونه و ماشین و مادیان یا بدون اونها.خدا هم کمکم میکنه.میدونم.خیلی مهربونه و بی نهایت ثروتمند.حواسش بهمون هست.


در پناه حق سربلند باشید

یکشنبه 3 اسفند 1393

75-خنده

امروز صبح جلوی اینه وایساده بودم مقنعمو میپوشیدم.عزیزم تو اتاق اونطرف تر بود.بهش میگم عزیز تو این نقطه از اتاق که وایمیستم پوستم تو اینه انقدر خوبه که کلی ذوق میکنم.عزیز یه لبخند طولانی بهم زد.بهش گفتم مسخرم میکنی؟؟؟؟ واس چی میخندی؟؟؟ میگه نه بخدا مسخره چیه.میگم پس واس چی خندیدی.خنده نداشت که.میگم اخه ذوق میکنم از اینکه میبینم خوشحالی....


چند شب پیش خواب میدیدم با خواهر 2 تو خیابون هستیم.بعد یه تخته هست که رو 4 تا تایر کوچولو گذاشته شده.من و خواهرم خوابیدیم رو تخته ها و یه پامون رو از کنارش گذاشتیم رو زمین . بعد با زدن پا رو زمین،چرخهای این تخته میچرخه و ما حرکت میکنیم.کلی هم از این کارمون میخندیدیم.انقدر تو خواب خندیده بودیم که یهو بیدار شدم.یادم به کارمون تو خواب افتاد.یهو بی اختیار زدم زیر خنده.ساعت چنده؟ حدود 3 نصفه شب...طفلکم عزیز با استرس از خواب بیدار شد که چی شده؟ کجات درد میکنه.اصلا مونده بودم حالا بخندیدنم ادامه بدم یا خودمو بزنم به مریضی.یکمم طول کشید که  تصمیم بگیرم و به عزیز بگم هیچی دارم میخندم...

فردا صبحش بهش گفتم میتونی از الان به فکر یه تیمارستان باشی!!!!!!!

شبش هم رفتیم خونه مادرم.برای خواهرم تعریف می کردم و میخندیدم.عزیز به خواهرم میگه شما خواهرتون رو به من انداختید!!!!


دو هفته پیش که اتاق وانباری رو خونه تکونی میکردیم.قاطی وسایل دوران دانشگاهم، یه لوح پیدا کردم به برادرشوهرم میگم منو دست کم نگیر من تو مسبقه ورزشی نفر اول شدم.عزیزم وسط شلوغی وسیله ها نشسته و با خنده حرفامو گوش میده.لوحم رو دادم دستش.خانم زیبا زیبایی شما........نفر اول در مسابقه خنده..............

بله من توانایی بی وقفه خندیدن اونم به مدت طولانی دارم.!!!!


برا سیسمونی خریدن ذوق دارم.هنوز نرفتم.انشاله که جور بشه قبل از عید بریم.

دوشنبه 27 بهمن 1393

74- من و تو

دیشب عزیز دیر اومد خونه.من جلوی تلویزیون خوابم برده بود.ساعت حدود 11 رسید خونه.براش چایی اوردم و یه ذره بعدش رفتیم که بخوابیم.طفلکم خیلی خسته بود.زود خوابش برد.اما من بخاطر اون دو ساعتی که رو مبل خوابم برده بود دیگه خوابم نمیومد.یه نیم ساعت گذشت .منم هی این دست اون دست میشدم که خوابم ببره.عزیز بیدار شد.تو تاریکی پشت سر هم نه یکی نه دوتا صورتمو میبوسه و بهم میگه عشق منی تو.عزیزی....منم با تعجب فراوان بوسیدمش.اما بیشتر مبهوت نگاش میکردم.چش شده نصفه شبی خواب نما شده 



با خودم فکر میکنم بچه ما خیلی خوشبخته.چون که بابایی مثل عزیز داره.عزیز تو بچه دوست بودن بینظیره.خیلی حوصله داره برای بازی با بچه.میگم اگه بچه ما عنق هم باشه تو انقدر باهاش بازی میکنی و اینور اونور و بالا پایین میندازیش که بالاخره یه بچه شیطون ازش میسازی.


3 روز دیگه میشم 7 ماه کامل.باورم نمیشه 7 ماهش رو پشت سر گذاشتم.چیزی ازش نمونده دیگه.این روزها هم امیدوارم سرم به شلوغی کار و عید گرم بشه و متوجه گذر زمان نشم.انتظار همیشه برام سخت بوده.انقدری که مثلا اگر بدونم من 4.5 میرسم خونه و عزیز5، میرم خونه مادرم یا سرم رو جایی گرم میکنم که نخوام همون نیم ساعت رو انتظار بکشم.



راستی تو تعطیلات 22 بهمن یکی از اتاق ها و انباری رو خونه تکونی کردیم.البته کمد لباس و دستمال کشی در و پنجره اتاق مونده اما فکر کنم جمعا بیشتر از 1 ساعت کار نداشته باشه.دلم میخواست تو این جمعه هم اون یکی اتاق یا پذیرایی رو خونه تکونی بکنیم که ظاهرا نامزدی و بله برون خواهرم میفته برای جمعه .برای بله  برون و برای عید هم کار زیادی نمیتونم بکنم.منظورم رنگ و این چیزهاست.لباس هم فکر نمیکنم زیاد بگیرم.چون فکر میکنم همین هایی که دارم برای این مدت کافی هست و الکی لباسی نخرم که بعدا گله گشاد باشه برام و فقط بشه یه تیکه پارچه تو کمد...نهایتا کفش راحتی و شال و اینا میگیرم.


قبلا گفته بودم میخوام عیدی امسالم که اخرین عیدیم هست برای خودم بردارم.تصمیم داشتم به دختر خواهرم که قول داده بودم جایزه بدم.یه کت و شلوار برای عزیز بخرم و یه تک دست که خوشم اومده بود .باقیش رو هم بذارم تو حساب که بعد از زایمان و روتین شدن زندگیم برم چشم هام رو عمل کنم.اما خوب....


یه مثلی هست میگه همیشه خدا خواست و بنده خواست یکی نمیشه.

از تعاونی بهمون زنگ زدند و گفتند پول بریزید به حساب .ما هم باز خودمون رو تکوندیم و ریختیم تو حلقوم تعاونی.و مجبور شدیم عیدی هامون رو هم جلو جلو از شرکت بگیریم .الان اینجوریه که این عید که اخرین عید سرکار اومدن منه کلا عیدی ندارم که بخوام برای خودم خرج کنم یا چیز دیگه!!!!!! خندم میگیره به فکر هایی که برای عیدیم کرده بودم و اون خیال پلو هایی که پخته بودم


یه دختری میخواست عروسی کنه.وضع خانوادگی خودشون خوب نبود،ظاهرا وضع شوهرش هم چندان خوب نیست.ادم خوبیه اینطور که میگن اما قبلا یکبار ازدواج کرده و دو تا بچه داره که پیش زن سابقشه و بیشتر درامدش میره برای خرجی بچه ها و مهریه زن.خیلی دلم میخواست میتونستم یکمی به این دختر و دخترای مشابه دیگه که الان میخوان برن سر خونه زندگیشون اما شاید 1 تومن پول نداشته باشند که جهیزیه بخرند کمک میکردم.این دختر بابا نداره.با مادرش و خواهرش زندگی میکنند.بیمه و مستمری و این چیزها هم نداره.فکر کنم تحت پوشش هستند اما عمده خرجشون رو خواهر بزرگترش با کارگری تو کارخونه های ناجق درمیاره.


دیشب داشتم فکر می کردم چطوره برم تو وسایلم ببینم اگه چیزی هست که احتیاج ندارم بدم بهش.چون واقعا الان اصلا نمیتونستم بهش کمکی بکنم....


یکی دیگه رو هم میشناسم (البته یکی که نه، چند تا) که نزدیک 40 سالشونه و شوهر نکرده.خیلی احساس تنهایی میکنه.خیلی دلم میخواد بتونم واسطه ازدواج این دختر بشم.اما خوب نمیشه.تازه بقیشونم زیر 30 سال سن دارند بعضی هاشونم تحصیلات بالا.ولی بیشتر از همه اون که 35 36 ساله هست ذهنم رو درگیر میکنه.بعضی وقتا این خواستن و نتوانستن انقدری تو وجودم ریشه میزنه که به خودم میگم اگه مصلحت و خواست خدا این باشه که اون دختر ازدواج کنه، حتما خودش این کار رو میکنه.تو انقدر خودخوری نکن .ریلکس رفتار کن.ببین زمان چکار میکنه..


.چند وقتی هست که یکی از اشنا ها که دو تا بچه هم داره زنش فوت کرد، بنده خدا سرطان داشت.تا اونجایی که شنیدم مرد خیلی خوبیه.هم برای زن خدابیامرزش شوهر خوبی بود و هم برای پدرش پسر خوبی.در کل ادمی هست که میشه در کنارش ارامش گرفت..حالا رفتم تو نخ این یارو، ببینم میتونم یه جوری به مادرشوهرم بگم که براش استین بالا بزنه اونوقت منم این دختر مورد نظر رو معرفی میکنم....اما خوب فکر نمیکنم قبل از سال زنش بخواد ازدواج کنه.مگر اینکه بچه هاش که کوچیکند بی سر و سامان باشن.این دختر هم بهش اطمینان کامل دارم که بچه های مرده رو رو تخم چشماش بزرگ میکنه.خودشم یتیم بزرگ شده.خیلی مظلومه.با خودم میگم حالا که به هر دوشون اعتماد دارم که میتونند زندگی خوبی داشته باشند کاش میتونستم کاری بکنم




سه‌شنبه 14 بهمن 1393

73-دوست داشتنی ها

چند شب پیش تو خونه نشسته بودیم، عزیز بهم گفت تو یه شیرزنی، هم بیرون کار میکنی هم تو خونه اونم با این وضعیتت....و کلی تعریف دیگه ازم کرد.منم لبخند به لب نگاهش میکردم...


یکی از بهترین سرگرمی های دوره بارداری برای من، دیدن حرکت های پسرکم هست.یعنی میشینم یه جا و به خودم نگاه میکنم و منتظر میشم که تکون بخوره و من نگاه کنم و ذوق کنم.یه شب   نشسته بودیم تلویزیون میدیدم .من و عزیز عقب نشسته بودیم تکیه به دیوار داده بودیم و پاهامون رو دراز کرده بودیم.برادرشوهر جلوتر رو مبل دراز کشیده بود.وسط فیلم دیدن من حواسم رفت به کوچولوم و هی دست میکشیدم رو شکمم و دنبال حرکت هاش بودم.عزیز که متوجه شد،اروم دستشو گذاشت رو  دلم.نگاش کردم تا نگام میکنه.بی صدا خندید.دستاشو گرفتم تو دستام  و یه لبخند بهش زدم



پنج‌شنبه 9 بهمن 1393

72-افکارم

سلام

دیدید این عشق تپلی کار دستم داد!!!!!


یکم بهمن رفتم برای وزن و فشار.خانومه اصلا اولش تعجب کرده بود از اینهمه اضافه وزن.ازم پرسید به نسبت سری قبل لباس اضافه زیاد پوشیدی؟

گفتم مانتوم سنگین تر از قبله و سری پیش بدون کفش رو وزنه بودم. حالا کفشم همش 300 گرم وزن داره.

یه سری دیگه بدون کفش و مانتو رفتم رو وزنه 63/5 نشون داد.سری پیشش 1/5 کیلو اضافتر نشون داده بود.بهم گفت همچنان اضافه وزن داری و باید بری ازمایش.خلاصه یه صبح تا ظهر هم مشغول خون دادن و مایعات خوردن و انجام دستورات ازمایشگاه بودم. نتیجه رو که بردم بهم گفتن مشکلی نداری ولی باید سعی کنی کمتر بخوری.

من از یک هفته قبل از اینکه برم برا وزن کشی به یه راه حل خوب برای کم کردن ضعف های صبحم رسیده بودم.قضیه این بود که با نون و پنیر و مربا و اینجور چیزها سیر نمیشدم.یعنی تو خونه تا 7/5 مشغول خوردن بودم 8 که میرسیدم سرکار انقدر ضعف داشتم که خودمم کلافه میشدم از اینهمه گرسنگی.تصمیم گرفتم صبح ها چیزهای سنگین بخورم.مثلا ماکارونی!! یا برنج و قورمه سبزی


بعد اون صبح که رفتم برا وزن کشی صدای قلب کوچولو درست شنیده نمیشد.پرستاره دو تا شکلات برام آورد و ازم پرسید صبحونه چی خوردی؟ لابد فکر می کرد بدون صبحونه رفتم و مشکل از اونه.گفتم که ماکارونی. یعنی چشاش قشنگ از کاسش جدا شد رفت 2متر بالاتر از سرش وایساد و منو نگاه می کرد.بهش گفتم باور کن یک هفتست این روش رو پیدا کردم .کلافه میشم کله سحر سر کار گرسنم میشه.حوصله دم به دقیقه خوردن ندارم.


به هرحال من اونروز هم خیالم راحت بود.چون اعتماد زیادی به بدن خودم و تغذیه ام داشتم و میدونستم که اگر هم بخواد مشکلی داشته باشه احتمالا یه مشکل کوچیک خواهد بود که سریع حل میشه.البته اون چیزهای که خدا برای ادم در نظر میگیره ربطی به خورد و خوراک نداره

.مثل یکی که بچش مثلا از همون ابتدای بارداری معیوب شناخته میشه اما خوب من اون مراحل رو پشت سر گذاشته بودم و بیشتر از همه دلم قرص بودم که مشکلی پیش نمیاد بابت شنیده نشدن صدای قلب جنین.

که این هفته دوشنبه رفتم برای صدای قلب.پدرسوخته یه گاپ گوپی تو دلم راه انداخته بود اون سرش ناپیدا.انگار میزد رو دهل.اونم سریع و پشت سرهم.


یه بعضی وقتها که اینور اونور مادرایی که بچشون هنوز نوزاده و معلومه تازه به دنیا میاد رو میبینم واقعا بی تاب میشم که زودتر 9 ماه منم تموم بشه اما از طرفی دلمم برای این دوران تنگ میشه.به هرحال بارداری هم یکی دیگر از نقطه عطف های زندگیم بود که بهم کمک کرد برای بهتر شدن و ساختن خودم واخلاقم.


اوایل سعی می کردم بخاطر کوچولومون، خودم رو از استرس ها دور کنم الان به این نتیجه رسیدم اصلا اونموقع ها من خودمو بیخود درگیر موضوعات مختلف و استرس هاش می کردم.جالبه انقدر تغییر تو ادم.


مثلا ما پارسال سر یه موضوعی یه خسارت نسبتا بزرگ دادیم.خوب خیلی ناراحت شدم.یادمه عزیز بهم میگفت این چیزها تقصیر من نیست.کوتاهی من نیست برای هرکسی میتونه پیش بیاد.خوب منم دلایل خودم رو داشتم و ناراحت میشدم که چرا باید این خسارت رو بدیم.

حالا امسال 4 برابر اون خسارت دوباره بهمون وارد شد.اونم تو این بحبوحه که قسط هامون سنگین هستند وجایی برای خسارت دادن نداریم .پول خسارته رو هم از پولی که برای هزینه بیمارستان و به دنیا اومدن بچمون کنار گذاشته بودیم برداشتیم.ودیگه هم پس اندازی جایی نداشتیم که بشه روش حساب کرد.بعد اون خسارت پارسالی رو از حساب پس اندازمون برداشته بودیم .

خوب شرایط امسال حداقل 4 برابر سنگین تر از پارسال بود اما من خودم ده ها برابر ارومتر.یعنی اصلا خودمو نه درگیرش کردم و نه ناراحتش.یه روزم که خواهرم پرسید ناراحت نیستی بخاطر این قضیه.بهش گفتم پول که مهم نیست.جای پول رو پول میگیره.خدا کنه خسارت جانی به کسی نیاد...


الان بارداری برای من شده یه جور خودسازی.یعنی کوچولوی نازم انگیزه ای شده برای من تا خودم رو قوی تر و محکم تر وبا ارامش تر بکنم.

یادمه یک بار توی یه وبلاگی خوندم فقط ما نیستیم که روی رشد بچمون اثر میذاریم اونا هم باعث میشن ما رشد کنیم.و چه خوب خدای دانا با یه کوچولویی که جز دست و پا زدن تو شکم من،هیچ حضور فیزیکی دیگه ای  نداره میتونه باعث رشد من بشه و چقدر خوبه که ادم خودش رو درگیر مسایل جزئی نکنه و همیشه مدنظرش باشه که میتونه الان بجای ناراحت کردن عزیزش، صورتشو ببوسه و کارت اعتباریش رو بذاره تو دستش  و بهش  بگه تو برام خیلی بیشتر از این ها ارزش داری.برو وبا این پول کارتو راه بنداز.


وبلاگ خونی هم بنظر من به ادم چیزهای خوبی یاد میده.سوای اینکه یه عده فقط چرت و پرت مینویسند اما بعضی هاشون واقعا ادم رو به فکر فرو می برند.


توی وبلاگ گیس گلابتون نوشته بود اگر شما روی یه مساله خیلی حساسی و طرف مقابلت دقیقا نقطه مقابل تو هست بدون که شما دوتا سر راه هم قرار گرفتید تا هر دوتاتون به یه نقطه تعادل برسید.


امیر عباس پسر خواهرم حسابی شیرین زبون شده.هموون رو هم با اسم صدا میزنه .با همون گفتار کودکانه.انقدر خوردنی میشه که حد نداره.


چند شب پیش خواهرم امیر عباس رو گذاشته بود پیش ما و خودش رفت دنبال کاراش.من و عزیز داشتیم فیلم میدیدیم و چای میخوردیم و حرف میزدیم.امیر عباس هم کنارمون نشسته بود و با دونه های منچ و سنگای رنگی بازی می کرد.یه لحظه که نگاش کردم باز دلم غنج رفت برای بچه خودمون و روزی که اینطوری 3 نفره باشیم.به عزیز گفتم انشاله سال دیگه اینموقع بچه خودمون همینجوری میاد میشینه کنارمون و بازی میکنه.عزیز هم یه لبخند کش دار زد .به عادت همیشش که یعنی اره.


50 روز دیگه عیده و امسال هیچ برف و بارونی نباریده.تو شهر ما که همون یه برف بارید.دیروز که داشتم با همکارم حرف میزدم بهش گفتم انقدر این روزها خبرهای بد وعجیب و غریب زیاد شده  که همه چیز براش عادی شده.اونموقع ها سرطان که اینجوری نبود.تک و توکی بود. الانا کلی ادم سرطانی دور و برت میشناسی...کلی خانواده بهم ریخته و معتاد وزندانی..کلی قتل حتی تو محله خودت.هزاران مریضی عجیب غریب.


میگن یکی از نشانه های ظهور امام زمان اینه که زندگی برای مردم سخت بشه و مردم از ته قلب بخوان که یه منجی بیاد.

حتی من فکر می کنم این بارون نباریدن ها هم یعنی اینکه داریم به ظهورش نزدیک میشیم.چون شرایط زندگی کردن داره سختتر میشه.از صمیم قلب از خدا میخوام کسی رو بفرسته که مشکلات همه رو حل کنه و زندگی رو برای همه مردم راحت کنه.

دوشنبه 29 دی 1393

71- اولین ها

قبلا گفته بودم که همیشه اولین ها خیلی شیرین میشن.اولین لبخند، اولین نگاه، اولین دیدار،اولین شام دونفره،اولین تکون خوردن های بچه


ولی دیگه هیچ وقت فکر نمی کردم زمانی برسه که انقدر از بارون نباریدن نگران باشیم که اولین برف اون سال بشه جز همون اولین های بیادماندنی.


دیشب اولین برف شهر ما بارید.تا صبحم ادامه داشت.


دیشب که من جلوی تلویزیون خوابم برده بود.عزیز اومد بیدارم کرد دستمو گرفت  و یه دستشو گذاشت رو چشمم، بهم گفت بیا میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.منو برد تا کنار پنحره اتاق خواب و گفت ببین داره برف میاد.چند دقیقه ای نگاه می کردیم و ذوق می کردیم.


دیشب بعد از ماهها ما پرده اتاق رو کنار کشیدیم که دونه های برف رو زیر نور چراغ توی خیابون ببینیم.


و امروز من بعد مدت ها به میمنت اولین برف امسال و خوشحال و سرخوشی که داشت با خط چشم و رژ و ارایش اومدم سرکار.با یه چتری ابی چهار خونه که برای اولین بار ازش استفاده می کردم.


خدایا شکرت که نعمتت رو برای ما فرستادی و نذاشتی سال سختی برای ما باشه.

یکشنبه 28 دی 1393

70-زندگی یعنی همین

سلام

خوبید؟؟؟؟

من و نی نی و عزیز هم خوب هستیم.یکم بهمن باید برم برای وزن و فشارم.امیدوارم به وزن 64 تا اونموقع رسیده باشم.الان حدود 63 باید باشم.این ترازویی که خودم رو باهاش وزن میکنم با اونی که تو مرکز بهداشت هست حدود 1 کیلویی اختلاف دارند.اونسری اینجا وزن کردم تا 56 هستم اونجا بهم گفتن 55 هستی.به هرحال از وضعیتم خیلی راضیم.


پنج شنبه جمعه رفتیم خونه خواهرم.جمعه صبح تو نم نم برف رفتیم ابشار.هواش سرد بود اما خوش گذشت.خلوتم بود .کلی فیلم و عکس گرفتیم...................توی عکسا تازه من متوجه شدم صورتم واقعا تغییر کرده و خیلی بهتر شده با تپل شدنم.خواهرم هم بهم میگفت و کلی ذوق میکردم.

امسال اخرین سالی هست که عیدی میگیرم.به عزیز گفتم میخوام این اخرین عیدی رو برای خودم خرج کنم تا خستگی اینهمه سال کارکردن از تنم در بیاد.تصمیم دارم چشمامو عمل کنم.اما خوب الان زوده و تا 6 ماهه دیگه که من خودمو تو زندگی جدید جمع کنم امکان داره این پول تموم بشه.برای همین تصمیم گرفتم که یه تک دست بگیرم .بقیشم بذارم بانک تا موقع عمل چشمم برسه.نمیدونم بدون عینک بهتر میشم یا با عینک اما من شدیدا دوست دارم که از شر این عینک خلاص بشم.


چند شب پیش از سرکار رفته بودم بازار گردی وقتی برگشتم به عزیز زنگ زدم شام چی درست کنم گفت ماکارونی هوس کردم.تا برسه خونه براش ماکارونی پختم.وقتی رسید بهم گفت من هوس کیک کردم .تو چلا دیگه از اون کیک هات نمیپزی.منم دلم نیومد با وجود خستگی و کمردرد پاشدم براش کیک درست کردم.خیلی پف کرده بود و کلی ذوقش رو کردیم.خوشمزه شده بود.دلم میخواد باسلق رو هم امتحان کنم.بنظرم باید خوشمزه بیاد.درست کردنش هم راحته.چند وقت پیشا که واسه 28 صفر نذری میدادند عزیز چندین بار از شرکتشون شله زرد اورد.میدونست من خیلی دوست دارم.نگه میداشت میاورد خونه من بخورم.بعد یه روز گفت چطوره خودمون درست کنیم.یه پنج شنبه بعدازظهر که رفتیم بیرون زعفران هم گرفتم و همون شبم برنجش رو خیسوندم.عزیز کلا دوست داره  صبح جمعه ها رو بخوابه.برعکس من که 7 بیدارم.پاشدم شله زرد رو گذاشتم رو اجاق.بعد که پخت تو دوتا کاسه خوشگل ریختم و روشم با دارچین و پودر نارگیل تزئین کردم و گذاشتم تو یخچال.دیگه دم دمای بیدار شدن عزیز بود رفتم کنارش دراز کشیدم و بهش گفتم برات یه جایزه گذاشتم تو یخچال. .تا بیاد بلند شه بره سر یخچال حوصله ام سر میرفت .بهش میگم عزیز برو سر یخچال تا ذوق کنی، اونوقت منم از ذوق کردن تو ، ذوق میکنم.پاشد رفت و چشماش رو گرد میکرد و ابراز خوشحالی می کرد..بعد از صبحونه هم شله زرد ها رو خوردیم.خیلی خوشمزه شده بود.چسبید بهمون.


تو ماشین نشستن برام خیلی سخت شده اما اگه شده تو یه گاری بخوابم و گاری رو هم به یه الاغ بخوان وصل کنن عید خونه نمیمونم و  به امید خدا حتما میرم خونه مادرشوهرم.عزیز میگفت وایسا همونجا زایمان کن، اما دوست دارم برگردم شهر خودمون.اینجوری عزیز هم تنها نیست...دوست دارم حالا که سر کار نمیرم برای تنوع هم که شده یه مدت بریم تو شهر عزیز زندگی کنیم اما بخاطر کار عزیز نمیتونیم.تصمیم داشت یه مدت کار شرکتی رو رها کنه و یه ماشین سنگین با پول فروش خونه بخره و با همدیگه کلی بگردیم.هر وقت میره سر وقت ماشین سنگین ها، حتما اتاق دار ها رو چک میکنه.که من وبچمون توش راحت باشیم و باهاش اینور اونور بریم.بعد از چند مدت هم بفروشیمش یا بدیم دست راننده و خودمون برگردیم سر همین زندگی شرکتیمون.تنوع خوبی برای زندگی میشه.ضمن اینکه کلی مسافرت میتونیم باهم بریم و کلی وقت کنار همیم و کلی خاطره خوش با همدیگه میسازیم.تا ببینیم خدا چی میخواد.فعلا خونه رو گذاشتیم برای فروش.






پنج‌شنبه 11 دی 1393

69-لا لا یی

حدود 1 ماهی هست که احساس میکنم پوستم خیلی کشیده میشه.انگار که میخواد کش بیاد اما نمیشه،یکی بهم گفت روغن بادام بزن هم این درد کردن پوست شکمت از بین میره، هم پوستت شکسته نمیشه.دیشب که داشتم جلوی آینه روغن بادام  میزدم،با دیدن خودم تو اینه، احساس غریبی میکردم.خودم، خودم رو نمیشناختم.احساس میکردم اینی که جلوی اینه هست من نیستم.من همون دختر خونه هستم یا نهایتا همسر یک مرد.مادر یک فرشته بودن برام حس خیلی غریبی هست که انگار هنوز نتونستم جزئی از خودم بدونم...بعد به عزیز که این حرفها رو میزنم همینطور که چشمهاش رو گذاشته روی هم و دراز کشیده، لبخند میزنه، گاهی بیشتر از یک لبخند.مخصوصا وقتی میگفتم عزیز یادته تا دیروز هیچ اثری از بارداری پیدا نبود،کی من به این حد رسیدم که خودم نفهمیدم.وقتی خودم رو با مثلا یکی دو روز پیش  یا یکی دو هفته پیش مقایسه میکنم میبینم همین بودم،اما وقتی با اول ماه چهارم مقایسه میکنم میبینم خیلی عوض شدم..



میگن جنین از ماه پنجم میتونه بشنوه. هر صدایی که الان بهش ارامش بده،بعد از دنیا اومدن با همون صدا اروم میشه.توصیه میکنند که با جنین حرف بزنید.خوب من باز هم از اونجایی که باید مدت ها تو یه شرایط باشم تا اون رو بپذیرم، ارتباط برقرار کردن هم برام زیاد راحت نبود.بیشتر بلند بلند حرف زدن با کوچولوی نازم....تا اینکه تصمیم گرفتم لالایی بخونم.براش لالایی میخوندم و دستم رو میکشیدم رو شکمم. قبلنا که حرف میزدم باهاش واکنشی نشون نمیداد.دیشب برای اولین بار بعد از خوندن لالایی تکون خورد...امروز صبح که اومدم سرکار، کامپیوتر روشن نمیشد.فکر میکردم کابل مانیتور اتصالی داشته،نگو اصلا دکمه پاور رو درست نزده بودم و از کیس روشن نشده (در راستای شیرزاد بودنم)، بعد که  احساس کردم به نتیجه رسیدم میخواستم بشینم رو صندلیم،صندلی چرخداره سر خورد رفت عقب و من خیلی شیک خوردم زمین.(باز هم در راستای همون شیرزاد بودن و مستر بین و کلا این مدل ادم ها)...یک ان نگران شدم نکنه برای کوچولوم اتفاقی بیفته،تند تند چند تا صلوات فرستادم تا خودم رو پیدا کنم.بعد شروع کردم به خوندن لالایی مخصوصش.چند ثانیه ای که گذشت، کوچولوم شروع کرد به تکون خوردن.ولبخند روی لب های من.


کوچولوی نازم ماشاله خیلی تکون میخوره.فکر کنم خیلی باید شیطون باشه.من تو بچگیم خیلی اروم بودم.مامان میگفت تنها کاری که برات میکردم شیر دادن و پوشک عوض کردن بودن.هیچوقت اذیتم نکردی.عوضش عزیز ظاهرا بی نهایت شیطون بوده.مامانش میگفت یکبار با هم تو خیابون کنار خونشون بودن.یه نانوایی و یه سوپری کنار هم بودند و حدود 20 متر با خونشون فاصله داشته.میگفت عزیز همیشه میگفت پفک بگیر .چون زیاد میخورد براش نمیگرفته.وقتی نون گرفته تو یه چشم به هم زدن دیده عزیز نیست.کلی دنبالش گشته پیداش نکرده.از صاحب سوپری که از مغازه بیرون بوده پرسیده اونم گفته ندیده.چند دقیقه بعد صدای صاحب سوپریه در میاد که ای داد ای بیداد ببین بچه مغازه ام رو چکار کرده.عزیز رفته تو مغازه اش.هر چقدر تونسته خورده، بعدشم  بقیه پفک ها رو باز میکرده و میریخته تو سوپری و باهاش بازی می کرده.این کلا یه چشمه از شیطونی های عزیزه.

وقتی بهش میگم جالبه انقد پاهات پهنه، میگه بخاطر اینکه تو بچگی زیاد تو رودخونه ها دنبال ماهی دویدیم.


چند وقت پیش کتاب بادبادک باز رو خوندم.از زبان یه نویسنده افغانی هست که ساکن امریکاست و بیشتر از کشورش نوشته.خیلی دلم براشون سوخت.خیلی گناه داشتند و دارند.مخصوصا وقتی در مورد بچه های گرسنه و تجاوز و ظلم طالبان میگفت،با تمام وجودم تمنا می کردم کاش هیچ ظالمی نبود و هیچ بچه ی گرسنه ای و هیچ بچه ای که بهش تجاوز شده باشه.واقعا شرایط بدی براشون پیش اومده و فقر و گرسنگی که باعث میشه همه چیزشون مخصوصا فرهنگشون به باد بره.اونوقت ما ایرانیها میایم بجای همدردی با این بنده خداها، مسخرشون میکنیم.جک میسازیم براشون.وقتی میخوایم فیلم های طنزمون ، خنده دار تره باشه مثلا سرایدار فیلمه رو افغانی میزارند با لهجه افغانی و و و و .توی کشورمون به عنوان شهروند درجه چندم بهشون نگاه میکنیم.با نگاهمون، با رفتارهامون، تحقیرشون میکنیم.انگار که ما شاهیم و اونا رعیت....در صورتی که اونا هم یک روزی برای خودشون کسی بودند.تو کشور خودشون بودند.و دور هم خوش بودند.یه جای کتاب از یک پیرمرد نوشته بود که وقتی نویسنده تازه وارد کابل شده بود ازش پول گدایی میکرد.شرایطی پیش میاد و متناسب با اون شرایط، پیرمرد یه بیت شعر از حافظ میخونه .نویسنده بعدا متوجه میشه که  استاد بهترین دانشگاههای کابل بوده و در زمان خودش توی دانشگاه تهران در مورد بیدل سخنرانی داشته و خیلی هم سخنرانی خوبی بوده.اینهمه رو گفتم که بگم شاید بهتر باشه که ماها بجای اینکه به افغانی ها از بالا نگاه کنیم، یکم باهاشون همدردی کنیم.



عاطفه جون، لطفا یه خبری ازت بده.وبت باز نمیشه.نگرانت شدم



چهارشنبه 19 آذر 1393

68- حرفهایم برای خودم


از الان خوشحالم بخاطر تعطیلی دو روز.فقط طفلک عزیزم، باید روز جمعه هم بره سرکار.شرایطی پیش اومده که بشدت تحت  فشار مالی هستیم و خواهیم بود . اینه که هردومون دنبال اضافه کاری و شغل دوم هستیم.میدونم که خدا از ثروت بی نهایت و تمام ناشدنیش به ما میبخشه و ما رو تنها نمیذاره.به این ایمان دارم.غیر از این بود با وضعیتی که قسط هامون از درامدمون بیشتره، و من دراین وضعیت بارداری بودم ارامشم بهم میریخت.


چند روز پیش که تو خیابون دنبال کارهام میرفتم با خودم گفتم وقتی حس خوب داشتن، حس سبک بودن، حس پرواز داشتن دست خود آدم هست، چرا من کاری نکنم که به منتها الیه این حس ها برسم.اولش خدا رو شکر کردم که مشکل بزرگی در زندگیم ندارم.خداروشکر کردم که نیمه اول بارداریم رو در ارامش کامل به سر بردم و حتی نسبت به قبل خیلی روحیه شادتر و امیدوار تری دارم.همه اینها بخاطر لطف خداست.


خوب من هنوزم میدونم اینها لطف خداست اما نمیدونم چی شد که به فاصله یک ساعت از این مراسم شکرگزاری که برای خدا اجرا کردم،سیل خبرهای نگران کننده به طرف ما هجوم اورد.(خداجونم بدت نیاد ولی انگار چشمت ارامش ما رو گرفته بوداا!!!!!.)اولاش این من بودم که به عزیز میگفتم نگران نباش.من مطمینم جور میشه. عزیز هم عصبی بود هم نگران و هم ناراحت.رفتم بوسش کردم بهش گفتم نمیدونم چه جوری ولی مطمینم جور میشه.واقعا هم جور شد.12ملیون ما تبدیل شده بود به 3 4 ملیون.گذشته از اون خونمون حداقل 2 سال دیرتر اماده میشد.این یعنی خوابیدن همه سرمایه زندگیت .و اینکه باید یکشبه 11 ملیون جور می کردیم تا حداقل اون 12 ملیون برگرده سرجاش..


.فرداش که با رئیس جلسه داشتیم قبل از اینکه برسیم به جلسه دائم زیر زبانم این ایه "رب الشرح لی صدری ،وحلل عقده من لسانی،یفقهوا قولی و یسرلی امری :بارالها به من سعه صدر بده وگره زبان مرا بگشا تا حرفم را بفهمند و کارها بر من اسان شود" رو برای خودم میخوندم.تنها چیزی که ارومم میکرد همین بود که خدا این ایه ها رو بشنوه وبیاد سراغم.وقتی رسیدیم تو جلسه ، رئیس اولش سوار خر خودش بود بعدا متوجه شدیم که همشهری و اشنای عزیز هست.این شد که کارها برای ما اسان شد...

خوب این مساله با وجود خوشحالی زیادش برای من، یه ناراحتی داره و اون اینه که اگه یه زوج دیگه مثل ما باشند که بجز خودشون روی کمک هیچ کس حساب نکرده باشند ویه همچین مشکلی هم براشون پیش اومده باشه، اونوقت اگر با رئیس اشنا نباشند چی به سر همه سرمایه زندگیشون میاد.کاش عدالت همه جا رعایت میشد.


به هرحال گره کار ما باز شد و من نمیدونم چرا (بجز چند ساعت که قرار بود با رئیس حرف بزنیم و تیر اخر بود)انقدر ریلکس بودم.منی که به هدر رفت حتی هزار تومن پولی که با زحمت به دست میاریم،فکر میکنم و با خودم میگم اشکال کار ما کجا بود که اینجوری شد، الان برای n ملیون اونم تو این وضعیت که زن ها روحیه نامتعادلی دارند ارام بودم.

چند روز بعدش یکم فکر وخیال اومد سراغم.همون حرفهای اشکال کار ما کجا بود.و اینکه الان که تو این شرایط هستیم چکار میتونیم بکنیم ونگرانی از اینکه از پس این همه قسط بر میایم یا نه.

امروز صبح که تو رختخواب بودم به خودم گفتم ایمان داری که خدا بی نهایت ثروتمند هست؟،ایمان داری که خدا بی نهایت بخشنده و دلسوز و مهربان هست،؟ پس چرا فکر میکنی تو رو تنها میزاره و کمکتون نمیاد.جور میشه.باید انقدر این حرفها رو برای خودم تکرار کنم و موشکافی کنم که کاملا ملکه قلبم و همه وجودم بشه


با  همه این بدهکاری ها میتونم کاری کنم که بعد از عید،پرداختی مرخصی زایمان بیشتر از اون چیزی که قانون تصویب کرده باشه اما بنظرم کار عادلانه ای نیست.حتی اگر قانون کار بدی کرده که حقوق مرخصی زایمان رو به دوسوم کاهش داده اما خوب اگر من بیام از لج دولت، کلاه سرش بذارم و حقوق اضافه از بیت المال بگیرم خیانت میشه به همه مردمی که از این بیت المال حق دارند.بهتره راه درست رو برم و برای کارهایی که از دست من کاری برنمیاد به خدا پناه ببرم.با وضعیت پیش اومده امکان داره تصمیم بگیرم بعد از چهل روزگی  ارمیای عزیزم، برگردم سرکاروصد البته با خودش..البته این فقط در حد یه راه حل توی ذهن من هست.تا اونموقع خیلی چیزها امکان داره عوض میشه


خوب اخبار اقتصادی که تموم شد بریم شبکه بازار!!دیروز رفتم یه مانتوی بارداری خریدم.یه جنس خیلی خوب به قیمت فقط 47 هزار تومان.من 75 تومان براش درنظر گرفته بودم و خوب این قیمت خیلی خوبی بود.به عزیز که گفتم بهم میگه نمیشه تو همیشه باردار باشی!!!!انگار مانتوهاش خیلی ارزونند.



وزنم هم خیلی خوب داره بالا میره.نمیدونید با دیدن عدد 57 58 و الان 59 روی صفحه ترازو چقد ذوق میکنم.اصلا من عاشق این عددها هستم.انقد که اونموقع ها دلم میخواست وزنم از 50 برسه به حدود 57.خدا نکنه بعد از زایمان و شیردهی دوباره برگردم به زیر 55...


خوب من  همیشه به زایمان طبیعی ته دلم بیشتر اعتماد داشتم.اگر قرار بود ضرری به کسی بزنه یا غیرممکن باشه خدا این روش رو خودش اصلاح میکرد.این روش بهترین روش برای زایمان بوده حتما.اگر پاره کردن شکم و سزارین بهتر بوده حتما خدا خودش از همون اول این روش رو بطور غریزی به ادم ها یاد می داد.خودش سیستم بدن انسان رو طوری تنظیم کرده که این روش  بهترین  باشه.

یه مقاله هم خوندم در مورد مقایسه دو روش زایمان،اصلا دیگه شک هم نکردم.و انشاله زایمان راحتی خواهم داشت.حدس میزنم راحت باشه چون من اهل یکجا نشستن نبودم هیچوقت.ویه جواریی بدنم ورزیده هست و خوب همین خیلی کمک میکنه..البته اگه با این عشق به چاق شدن وزیاد خوردنم ، کار دست خودم ندم...



اون روزها که اون مسایل مالی برای ما پیش ومده بود، یه شب با یکی از نزدیکانم حرف زدم.نمیدونم چرا من انقدر رو حرفهای این حساس بودم.حرفهایی زد که کاملا منو بهم ریخت.کلا اون ارامشه تبدیل شد به بازخواست کردن و کوبوندن خودم وعزیز.اون روز ها بیشتر از هر روز دیگه به خدا پناه میبردم که سریعتر ارامشم رو بهم برگردونه.حداقل بخاطر پسرم هم که شده باید سریع خودم رو اروم می کردم..واون روزها بیشتر از هر موقع دیگه ای برای همه ادم هایی که مشکل مالی دارند از ته دل دعا می کردم.برای همه اونهایی که ضرر مالی میبینند.حتی اونهایی که چشم دیدنشون رو نداشتم.تو اون شرایط ،بنظرم میومد انصاف نیست که هیچ ادمی رو بخوام تو اون شرایط استرس زا ببینم....میخوام بگم که شاید حکمت اون وضعیت برای ما این بوده که من هیچوقت بد کسی رو نخوام.خودم در شرایط نامطلوب باشم تا بتونم ادم های مشکل دار رو درک کنم.اینطوری قلبم مهربونتر میشه...امیدوارم این روند برای همیشه باشه و وقتی به جای خوب رسیدم نشم همون ادم قبلی که خودم از دستش بخدا شکایت میکنم....خدایا ببین من دارم حسودی میکنم.دست خودم نیست.شفام بده..










دوشنبه 10 آذر 1393

67- خدایا یعنی می شود؟؟؟؟

امروز چهارماه و ده روز از داشتن پسرکم میگذرد.وامروز روزیه که خدای بزرگ از روح خودش در وجود پسرک من میدمه...

هیچ تصوری از اینده پسرکم ندارم.حتی نمیدونم ارزو کنم که چی بشه .یه دکتر خوب یه مهندس خوب یه وکیل خوب، یا کاسب یا راننده یا هر چیز دیگه.اینا هیچ کدوم برام مهم نیست.دلم میخواد دوتا مشخصه ،زندگیش داشته باشه 1- خودش از زندگیش راضی باشه 2- مردم از بودنش راضی و خوشحال باشند.

خدایا یعنی میشه؟؟؟؟

یه پسر زرنگ و با اراده و عاقل  و شاد که هم گلیم خودش رو توزندگی از اب بیرون بکشه و هم کمک دیگرون باشه..هم خودش شاد و پرانرژی باشه هم بودنش بقیه رو شاد کنه..


این تنها طرحیه که از اینده پسرم دارم



امروز روزی نبود که بخوام وبلاگ رو آپ کنم .اما دلم میخواست روزی که پسرکم صاحب روح میشه رو تو خاطراتم ثبت کنم

چهارشنبه 5 آذر 1393

66-بعد از مدت ها

سلام .حال شما خوبه.سلامتید.

از همتون ممنونم که جویای حالم بودید.تمام این مدت اینترنتمون قطع بود و تازه ی تازه وصل شده.

من خوبم و نی نی کوچولو و عزیز هم خوب هستند.سونوگرافی هم رفتم.نی نی نازم پسره.از چند سال قبل یه اسم مد نظرم بود و دوسش داشتم.عزیزم خیلی خوشش اومده بود.عزیز که میگه همین اسم رو بذاریم .ولی دلم میخواد بیشتر تحقیق کنم وبهترین و برزنده ترین اسم رو روی پسرکم بذاریم.مادرشوهرم دوست داره اسم های تک اسمی امام ها باشه.نظر خودم اینه که با معنی باشه و قشنگ.لزوما نباید مذهبی باشه.

اسمی که مد نظرم بود ارمیا(ERMIA)  به معنی بخشوده ای از طرف خدا و اسم حضرت علی در زبان عبری و اسم یه پیغمبر هست.از اسم ارسلان هم خوشم میاد.عزیز میگه ارمیا تنها اسمیه که به فامیل عجیب غریبشون میاد و میگه همین اسم رو بذاریم.اگه اسم خوب وبا معنی و غیر تکراری سراغ دارید ، از نظرات استقبال میشه.


اونروزی که رفتم سونوگرافی تا جواب بگیرم حس های خوبی تجربه کردم که تا الان تو وجودم حسشون نکرده بودم.دلم میخواست همون روز بنویسم همه چیز یادم هست ت اما نت نداشتم.

21 ابان رفتم سونوگرافی.دلم میخواست با عزیز برم اما عزیز نمیرسید.برای همین به دکتر گفتم اگر جنسیتش مشخص شده بهم نگید.دکترم با تعجب گفت بهت نگیم گفتم بله.لطفا برام بنویسید تو برگه و بذارید تو پاکت.انقد ذوق داشتم وقتی صدای گوپ گوپ قلبش رو میشنیدم .انگار که تو اسمونها پرواز می کردم.روز قبلش که برای اولین بار صدای قلبش رو میشنیدم از خوشحالی گریم گرفت.به ماما گفتم کاش همسرم هم اینجا بود.خیلی دلم  میخواست عزیز هم کنارم باشه اما خوب عزیز کار داشت.

جواب سونو رو که گرفتم انقد ذوق داشتم که همه داشتند منو نگاه می کردند.یکی ازم پرسید بچه اولته؟ گفتم اره.وقتی اومدم بیرون به عزیز زنگ زدم .گفتم پاکت تو دستمه .اگه دیر بیای خودم تنهایی بازش میکنم.فاصله ای که عزیز بیاد لحظهای خوبی بود برای خلوت با خودم و خدا...قبل از اینکه برم برای سونوگرافی، دستمو گذاشتم روی دلم  و به خدا گفتم خدایا به خودت سپردمش .هرچی که تو بخوای.وایت الکرسی رو براش خوندم و بعدش هم اسم الله رو زیر لبم زمزمه میکردم.

 بعد از گرفتن جواب که منتظر عزیز بودم هم برای همه اونایی که دلشون میخواد بچه داشته باشند دعا کردم.از خدا خواستم این حس های خوبی که اجازه داده من تجربه کنم، واین مزه خوشختی که به خواست خودش دارم مزه مزش میکنم به اونایی که دوست دارند هم بده.از صمیم قلب دعا می کردم و احساس می کردم خدا کنارمه و داره گوش میده.(گلشن بانوی عزیز،میدونم خدا به دل تو نزدیکتره تا به دل من. خیلی اونروز یادم بودی.امیدوارم هرچی از خدا بخوای بهت بده)..


بعد که عزیز رسید یه جا پارک کردیم .عزیز ازم پرسید بنظرت پسره یا دختر .گفتم بنظر من پسره .بنظر تو چی؟ گفت من نمیدونم.نمیتونم حدس بزنم.برگه رو باز کردیم و روی یه برگه دیگه نوشته بود :جنسیت= پسر


امروز که تو سرویس شرکت نشسته بودم.همینطور که دستهام رو به هم حلقه کرده بودم و روی پاهام بود.احساس کردم یه چیزی از رو شکمم داره به دستهام ضربه میزنه.تند تند بود ولی شدتش ضعیف بود.مثل اینکه داری نبض یکی رو میگیری.با خودم گفتم نبض که از رو شکم مشخص نمیشه .به همکارم جریان رو گفتم .گفت بچت داره تکون میخوره..اولین بارها همیشه شیرین ترین و بیادماندنی ترین میشن.اینم اولین باری که حرکت پسرکم رو احساس کردم...


از خدا میخوام به همه نور وبرکت و سلامتی هدیه بده و به من و خانواده ام هم همینطور

شنبه 3 آبان 1393

عزیزایی که سراغ منو گرفتین و بقیه ایمترنتمون فطع شده و مشخص نیست کی وصل بشه.حالم خوبه و نی نی نازم هم کم کم داره بزرگ میشه و مشخص...ممنونم از اینکه یادم بودید

سه‌شنبه 15 مهر 1393

64

سلااام

عید قربان که نرفتیم خونه مادرشوهر.اگه شد عید غدیر میریم.من ترجیح میدادم عاشورا تاسوعا بریم.با اینکه دیگه دلم طاقت نداره اما میدونم اونموقع بیشتر خوش میگذره.چون هم تعطیلیش زیاده هم اینکه شلوغتره اونروزها.گذشته از اون 3 ماه من هم تموم شده و خیالم راحتتره.بعد به عزیز گفتم میای الان نریم.بذاریم عاشورا تاسوعا بریم.گفت نه الان بریم.دلش خیلی تنگ شده.دیگه چیزی نگفتم.هوایی شده.با خودم گفتم من که فقط یه عروسم دلم انقدر تنگ شده برای اونجا.ببین عزیز الان دیگه چقدر باید بی تاب شهرش و خانواده اش باشه.تصمیم گرفتم هرجور هست برنامم رو ردیف کنم و با دل عزیز راه بیام.


دیشب با عزیز و برادرشوهر رفتیم بازار.اونا شلوار وپیرن خریدند .لباس هاشون رو هم نونوار کردند برای رفتن.


دارم روی اخلاق و رفتار خودم کار میکنم مراقبه میکنم.دلم میخواد یه همسر با ارامش و خندون برای عزیز باشم. دلم میخواد شاد باشم.توی وب ندا (پاپیون مخملی) یه جا نوشته بود :امروز بی دلیل خوشحال باش.زیاد این جمله رو برای خودم تکرار میکنم.سعی میکنم بی دلیل خوشحال باشم.دلم میخواد خیلی شادتر از اینی که هستم باشم.


راستیییییی دیروز با خوهرم رفتیم مطب دکتر.هم من و هم خواهریم دادیم گوشهامون رو 2 تا سوراخ دیگه زدند.اصلا فکر نمیکردم سوراخ کردن گوش انقدر باعث بشه که خوشحال بشی.انگار یه بچه بودم.تو مطب یه چند تا اشنا بودن گفتند ببینم گوشتو.با ذوق شالمو میزدم عقب میگفتم ببین چه خوشگل شده.با ذوق تمام ها.بعد شب که به عزیز گفتم خیلی ذوق زده شدم گوشهام رو سوراخ کردم.سرش رو تکون داد  انگار که مثلا بچم تلف شد رفت.دیوونه شده.گفت واقعا من نمیفهمم مگه انقدرم ذوق داره.به چه دردت میخوره 3 تا سوراخ.گفتم اخه خواستم کار تو رو راحت کنم.از این به بعد دیگه تو مناسبت ها برام همینجور گوشواره بخر بیار.دیگه نمیخواد فکرت رو مشغول چیز دیگه بکنی...

موهامم چند وقت پیش کوتاه کردم.


یه پالتویی من داشتم قبل از ازدواجم. یکبار رفتم شیراز برای یه سری کارهای خانوادگی.عزیز هم از خدا خواسته اونروز پاشد اومد شیراز.واقعا کار بود اما میشد یکی بره .رفتن من بیشتر بخاطر دیدن عزیز بود.خانواده ام هم بهم اعتماد داشتند.طفلک بابام نمیدونست دارم از اعتمادش سواستفاده میکنم و میرم دیدن کسی که دوستش دارم.(به جون خودم من فقط در مورد عزیز هی سواستفاده میکردم از اعتماده.وگرنه من بچه خوبی بودم)..بعد انوموقع ها این پالتو نو بود.یه پایتوی تقریبا کوتاه مشکی با دوختهای سفید روی کمر و ومچ دست.با یه شلوار ابی پوشیده بودم .این پالتو مونده بود خونه مادرم.خواهرم پارسال هرزگاهی میپوشید.امسال یکبار سردم شد و رفتم سرکمد خواهرم و این پالتو رو دیدم و اوردم.بعد این چند روز که شبا سردم میشه میپوشم (پالتوش پاییزه هست.نمیشه بهش گفت مانتو پاییزه.استر میخوره اما زیادم گرم نیست)..همه اون خاطرات شیراز میان جلوی چشمم.صبح ساعت 5 6 که عزیز اومد دنبالم تو ترمینال.بهم زنگ زد.من تازه از خواب بیدار شده بودم.تو نمازخونه ترمینال دراز کشیده بودم.یادم نیست خواب رفته بودم یا نه.با اونهمه هیجان بعید میدونم.اما انگار چشمام پفی و خواب الود بود.بعد عزیز که زنگ زد گفت رسیده ترمینال.بهش گفتم وایسا میام.رفتم که دست و صورتم رو بشورم و بیام یه کرمی چیزی به صورتم بزنم که عزیز رو با همون سروصورت رنگ پریده خواب الود تو سالن دیدم.


انگار زمان ایستاده بود اون لحظه.هیچ چیزی وجود نداشت جز عزیز.همه وجود من شده بود حال.نه گذشته ای وجود داشت و نه اینده ای.همه اش همون لحظه بود که عزیز رو روبروی خودم دیدم.چقدر خوشحال بودم.چقدر ذوق داشتم.انگار که ملکه کل سرزمین های دنیا بودم.باهاش سلامعلیک کردم و گفتم وایسا تا بیام.سریع رفتم دست و صورتم رو شستم و با ارامش کامل ارایش کردم و با عزیز راه افتادیم.البته که نگاه عزیز نه قبل از ارایش کردنم نه بعد از ارایشم هیچ فرقی نکرد.


یه پالتو همه خاطرات خوبم رو دوباره یادم میاره.دیشب وقت خواب همه این حرفها رو برای عزیز تعریف کردم.بهش گفتم خیلی دلم میخواد یکبار دیگه اون لحظات تکرار بشه.اما عزیز مخالف بود.میگفت خیلی سخت گذشت.


دوشنبه 7 مهر 1393

63

گل بودیم به سبزه نیز آراسته شدیم.علاوه بر ناراحتی معده و حساسیت به انواع بوها، جدیدا یه مرض دیگه به کلکسیون دردهام اضافه شده به اسم کمر درد.کمردرد سخت افزاری نه نرم افزاری!!! یعنی اینکه استخون کمرم درد میکنه.مربوط به دردهای زنانه نمیشه.حالا چی شده که کمردرد هم دچارم شده عرض میکنم.

پارسال یه شب قرار بود دوست عزیز و نامزدش بیان خونه.من بعد از شرکت رفتم خونه و 2 3 ساعت در حال مرتب کردن خونه بودم.بعدشم رفتم حموم.از حموم که برگشتم دیدم کمرم خشک شده.با سلام و صلوات و پماد پارسال خوب شد...تا اینکه چند روز پیش که رفتم حموم دوباره گریبانم رو گرفت.امونم رو بریده اما خوب خدایی اصلا قابل قیاس با اون حالت تهوع و معده درد کذایی نبود.

عزیز هر شب پماد میماله به کمرم و روی کمرم رو یه پلاستیک فریزر میکشه .الان خیلی بهترم و تقریبا دارم خوب میشم.


دیروز یه اس دادم به عزیز .بهش گفتم : گر طبیبیانه بیایی به سربالینم و پماد بکشی به کمرم، به دو عالم ندهم لذت کمردرد را.


بهم میگه شاعر شدیا!!!

یه چیزی در گوشتون بگم.به جون خودم انقد ناز میکنم برا عزیز کم مونده بهش بگم بیا به جای من  حامله شو.خعلی حال میده.خیلیم گرسنم میشه.بعد در حین اینکه دارم میخورم همچنان معدم میسوزه. با یه چشمای مستاصل و شیطون به عزیز میگم من گشنمممممه.چکار کنم(حالا دارم میخورماا).عزیز خندش میگیره. بهش میگم من اگه جای تو بودم اصلا حساس امنیت نمی کردم تو خونه.

بهش میگم تا اینجای کار این بچه، به خودت و تیر طایفه ات رفته.ماشاله خوب میخوره.خندش میگیره.این خنده هاش فرق داره با بقیه خنده هاش .یه خنده اروم پر از ذوق.


شاید اخر هفته و تعطیلات عید قربان بریم خونه مادرشوهر.دکتر گفته 3 ماه اول مسافرت طولانی نرو.اما کو گوش شنوا. دیگه طاقت ندارم.دلم میخواد از اینجا کنده شم و برم یه اب و هوایی عوض کنم.2 ماه مریضی کم ادم رو کسل نمیکنه.


پنج‌شنبه 3 مهر 1393

62

سلام خوب هستید.

1 مهر تولد عزیز بود.ما این چند وقته حسابی بی پول شدیم.حقوق عزیز رو رو ندادند و خرجمون هم مضاعف شده.بعد ما برای پاس شدن چک روی پول ماشین حساب کرده بودیم که چون 2 ملیونش رو در گرو سند گذاشتن مجبور شدیم از حقوق من بدیم برای پاس شدن چک. همه این ها باعث شده کفگیر به ته دیگ بخوره.


حالا از همون روز که من هرچی سوارخ سمبه تو هربانکی داشتم خالی کرده بودم برای چک و سایر مخارج، با خودم میگفتم اول مهر که تولد عزیزه چکار کنم؟اما باز هم فکر نمیکردم دقیقا روز اول مهر 2 هزار تومن فقط پول داشته باشم.یادم افتاد یه 290 تومنی تو یه حساب داشتم که 260 تومنش رو احتمالا بابت اخرین قطسهای اون وام کسر میکنند.میمونه 30 تومن.با خودم گفتم خوب با همین 30 تومن کیک تولدش رو میخرم.کادوش رو میزارم وقتی حقوقم اومد بهش میدم.رفتم جلوی باجه و به کارمنده گفتم حسابم رو میخوام صفر کنم.کامنده هم 130  شمرد گذاشت جلوی من. یعنی صد اضافه تر از تصورم.حالا این صد تومن هم قضیه داشت.


چند سال پیش که من تازه این حساب رو باز کردم رفتم دیدم 100 اومده به حسابم .بهشون گفتم من فکر نمیکنم این پول مال من باشه.فقط 5 درصد احتمال میدم که پول من باشه اونم چون از زمان واریزش وقت زیادی گذشته وامکان داره اشتباه کنم.100 تومن رو مسدود کردند وقرار شد حساب هاشون رو چک کنند ببینند این 100 از کجا اومده و اشتباهش رو پیدا کنند.منم هیچوقت اون پول رو به حساب نمیاوردم.یکم که رفتم کارمنده گفت ازاد شده اون 100 تومن.گفتم این پول امکان داره مال من نباشه.میخواید یکبار دیگه از رئیستون بپرسید بعد بهم بدید .گفت نه دیگه ازاد کردند.منم خوشحال پول رو برداشتم ورفتم.خیلی خوشحال شدم.خیل زیاد.


اگر میخواستم کادو بخرم حتما پیراهن میخریدم اما دیدم عزیز این روزها به پول نقد بیشتر احتیاج داره .یه پاکت پول گرفتم با کیک تولد و یه قابلمه غذا برای عزیز و یه گردوشکن که عزیز سفارشش رو قبلا داده بود و رفتم خونه.عزیز که رسید خونه تا بره دست و صورتش رو بشوره رفتم کیک رو از یخچال دراوردم و قایم کردم تو کابینت ها.قابلمه و گردوشکن رو هم تو کابینت گذاشتم.

برای پول، رفتم تو اتاق خواب و یکی از کشوهای پاتختی رو خالی کردم.یه عکس از عروسیمون برداشتم .پاکت رو گذاشتم زیر عکس عروسیمون.دوتا دسته گل خشک صورتی و آبی از این ریز ها هم گذاشتم گوشه های عکس.پایینشم یکم از کاغذ رنگی های خورد شده ریختم.عزیز که اومد بیرون بهش گفتم باید بگردی تا کادوت رو پیدا کنی.بهش گفتم برو سر کابینت.اول کیک رو پیدا کرد .بعد قابلمه و گردوشکن رو خودم نشونش دادم (دیگه ضایع بود بخاطر این دو تا هم کلی بگرده) .بعد بهش گفتم کادوی اصلیت مونده.بگرد پیدا کن.مسابقه 20 سوالی شده بود.تو اتاقه؟ تو اشپزخونه هست.تو کشو ها هست؟ کشوی میزآرایش یا پاتختی؟ طبقه چندمش؟ بالاخره پیدا کرد.بماند که بیشترشو  خودم راهنماییش کردم.


این بود خاطره ما از تولد یک عزیز

امضا

دخترک 


یکشنبه 30 شهریور 1393

61

دیروز بعد از ظهر با عزیز رفتیم بازار و برای من مانتو خریدیم.با انتخاب عزیز.این اولین مانتویی بود که با انتخاب عزیز میخریدم.بعد موقع برگشتن، سوار تاکسی شدیم .تا مقصد برای عزیز از چیزی که دیده بودم و ناراحتم کرده بود حرف میزدم.نزدیکای رسیدنمون به عزیز گفتم انقدر ها هم بد نشده که ماشین رو فروختیم.اینجوری بجای اینکه تو بشینی پشت فرمون و من رو صندلی اینوری، من و تو کنار هم میشینیم و تو به هم حرفام با دقت گوش میدی و حواست بیشتر هست.عزیز خندید...اونم قبول داره که اصلا بد نشده که ماشین رو فروختیم.راستش خیلی بدعادت شده بودیم.تا سوپر مارکت خیابون پشتی رو هم با ماشین میرفتیم.الان پیاده دونفری میریم و من اینو بیشتر دوست دارم.


دیشب به عزیز گفتم قصد ندارم بعد از زایمان برگردم سرکارم.بهش گفتم به این فکر میکنم که ادم یکبار زندگی میکنه.میخوام جاهای دیگه رو هم امتحان کنم.ادامه تحصیل بدم و ارایشگری و خیاطی برم.(خیاطی رو بخاطر حال بد خودم رهاش کردم).بیشتر تمرکزم رو درس خوندن بود.اما عزیز گفت درس میخونی که تهش یه کار خوب پیدا کنی.خوب تو الان کارت خوبه و حقوقش هم خوب هست.دیگه چی میخوای. زیادم بد نمیگفت.تهش من با فوق لیسانس خیلی خوش شانس بودم تو دو تا دانشگاه دوتا درس بهم میدادند با ساعتی 5 6 هزار تومن.

حالا واقعا موندم.اگر کارم رو دوست نداشتم یا از حقوقم راضی نبودم حتما ولش میکردم اما الان حیفم میاد.نه توان این رو در خودم میبینم که با یه بچه 9 ماهه برگردم  سرکار و کار خونه رو هم انجام بدم.نه دلم میاد رهاش کنم و تا اخر عمر دنبال کار بدوم.اونایی که تو شهرهای بزرگ نیستند بهتر درک میکنند.پیدا کردن کار تو شهر کوچیک کم از شاخ غول شکستن نداره.چون به اندازه شهر بزرگ که کارخونه و شرکت تولیدی و وارداتی و واسطه که ندارند.


وزنم رسیده به 54 کیلو.خوشحالم.البته فکر کنم نصف بیشترش شده پهلو وشکم.جدیدا احساس میکنم شکمم به نسبت قبل بزرگتر شده.بعد با خودم فکر کردم شاید این بزرگ شدن بخاطر کوچولو باشه.درسته که خیلی کوچیکه الان و اندازه یه حبه انگوره.اما شاید با مخلفات دورش باعث شده من احساس کنم شکمم بزرگ شده.اما پهلوهام رو به وضوح متوجه میشم یه پرده چربی گرفته.نمیشه ادم وقتی داره چاق میشه، خودش به چربی ها بگه کجا جمع شید.خیلی دلم میخواست باریکی کمرم حفظ بشه.خوب البته یه پرده گوشت فعلی که نمیتونی زیاد باریکی کمرم رو تحت الشعاع قرار بده.


دیروز جواب سونو و ازمایشم رو بردم پیش دکتر.خدارو هزار مرتبه شکر بهم گفت مشکلی نداری و بچت هم سالم هست.روز اولی  جواب سونو رو خودم برای خودم با اینترنت ترجمه کردم  خیلی هم ترسیده بودم. بعدش با خودم گفتم میتونست بچه من جز هزاران بچه مریض باشه.میشد هزار اتفاق که فکرشم نمیکنی الان این جواب سونو بهت نشون بده اما نداد.خدا نخواست.میخواد که بچت سالم باشه.وتو هم مثل هزاران مادر دیگه که بچه سالم بدنیا میارند باشی.این لطف خداست.میتونه این کار رو بکنه اما نمیکنه.


خلاصه تو مطب که بودم از دکتر پرسیدم که مصرف لبنیاتم خیلی پایینه میتونه قرص یا مکمل بهم بده که دکتر بهم گفت تا 3 ماهگی هیچ قرص و دارویی نمیتونی بخوری...

با عزیز که قرارگذاشته بودیم  وقتی دیدمش  گفتم که دکتر چی گفت.مشکل اصلی من تو این دو ماه درد معده ام هست.که هر وقت مادرم میدیدتم بهم میگفت نرفتی دکتر؟ معده ام میسوزه و ضعف میکنه.یادم رفته بود بگم.اما کلسیم که مربروط به بچه میشد تو ذهنم مونده بود.به عزیز گفتم، عزیز الان این بچه 2 ماهشه من اونقدر ها هم که میگن حس مادری،هنوز نمیدونم چیه  اما ببین یه مادر حتی به بچه ای که بهش زیاد حس نداره چقدر حواسش هست.من اصلا یادم رفت درد معده خودم رو بگم تا برام قرص بنویسه. بعد که از مطب اومدم بیرون یادم افتاد.همه حواسم به این بود نکنه  بچه کمبود کلسیم پیدا کنه .بعد گریم میگرفت.به سختی این جمله ها رو میگفتم که عزیز متوجه لرزش صدام نشه و تو خیابون که رد میشدیم کسی نبینه اشکم پایین اومده.

خدایا بخاطر همه چیزهایی که به من دادی ازت ممنونم.من تافته جدابافته ای نبودم.روزی میتونستی خودم رو کر کور فلج قرار بدی اما ندادی واین لطفت به من بود.امروز میتونستی بچم رو مشکل دار کنی اما نکردی .ممنونم که انقدر مهربونی




( تعداد کل: 178 )
   1       2       3       4       5       ...       9    صفحه بعدی