X
تبلیغات
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
دوشنبه 27 بهمن 1393

74- من و تو

دیشب عزیز دیر اومد خونه.من جلوی تلویزیون خوابم برده بود.ساعت حدود 11 رسید خونه.براش چایی اوردم و یه ذره بعدش رفتیم که بخوابیم.طفلکم خیلی خسته بود.زود خوابش برد.اما من بخاطر اون دو ساعتی که رو مبل خوابم برده بود دیگه خوابم نمیومد.یه نیم ساعت گذشت .منم هی این دست اون دست میشدم که خوابم ببره.عزیز بیدار شد.تو تاریکی پشت سر هم نه یکی نه دوتا صورتمو میبوسه و بهم میگه عشق منی تو.عزیزی....منم با تعجب فراوان بوسیدمش.اما بیشتر مبهوت نگاش میکردم.چش شده نصفه شبی خواب نما شده 



با خودم فکر میکنم بچه ما خیلی خوشبخته.چون که بابایی مثل عزیز داره.عزیز تو بچه دوست بودن بینظیره.خیلی حوصله داره برای بازی با بچه.میگم اگه بچه ما عنق هم باشه تو انقدر باهاش بازی میکنی و اینور اونور و بالا پایین میندازیش که بالاخره یه بچه شیطون ازش میسازی.


3 روز دیگه میشم 7 ماه کامل.باورم نمیشه 7 ماهش رو پشت سر گذاشتم.چیزی ازش نمونده دیگه.این روزها هم امیدوارم سرم به شلوغی کار و عید گرم بشه و متوجه گذر زمان نشم.انتظار همیشه برام سخت بوده.انقدری که مثلا اگر بدونم من 4.5 میرسم خونه و عزیز5، میرم خونه مادرم یا سرم رو جایی گرم میکنم که نخوام همون نیم ساعت رو انتظار بکشم.



راستی تو تعطیلات 22 بهمن یکی از اتاق ها و انباری رو خونه تکونی کردیم.البته کمد لباس و دستمال کشی در و پنجره اتاق مونده اما فکر کنم جمعا بیشتر از 1 ساعت کار نداشته باشه.دلم میخواست تو این جمعه هم اون یکی اتاق یا پذیرایی رو خونه تکونی بکنیم که ظاهرا نامزدی و بله برون خواهرم میفته برای جمعه .برای بله  برون و برای عید هم کار زیادی نمیتونم بکنم.منظورم رنگ و این چیزهاست.لباس هم فکر نمیکنم زیاد بگیرم.چون فکر میکنم همین هایی که دارم برای این مدت کافی هست و الکی لباسی نخرم که بعدا گله گشاد باشه برام و فقط بشه یه تیکه پارچه تو کمد...نهایتا کفش راحتی و شال و اینا میگیرم.


قبلا گفته بودم میخوام عیدی امسالم که اخرین عیدیم هست برای خودم بردارم.تصمیم داشتم به دختر خواهرم که قول داده بودم جایزه بدم.یه کت و شلوار برای عزیز بخرم و یه تک دست که خوشم اومده بود .باقیش رو هم بذارم تو حساب که بعد از زایمان و روتین شدن زندگیم برم چشم هام رو عمل کنم.اما خوب....


یه مثلی هست میگه همیشه خدا خواست و بنده خواست یکی نمیشه.

از تعاونی بهمون زنگ زدند و گفتند پول بریزید به حساب .ما هم باز خودمون رو تکوندیم و ریختیم تو حلقوم تعاونی.و مجبور شدیم عیدی هامون رو هم جلو جلو از شرکت بگیریم .الان اینجوریه که این عید که اخرین عید سرکار اومدن منه کلا عیدی ندارم که بخوام برای خودم خرج کنم یا چیز دیگه!!!!!! خندم میگیره به فکر هایی که برای عیدیم کرده بودم و اون خیال پلو هایی که پخته بودم


یه دختری میخواست عروسی کنه.وضع خانوادگی خودشون خوب نبود،ظاهرا وضع شوهرش هم چندان خوب نیست.ادم خوبیه اینطور که میگن اما قبلا یکبار ازدواج کرده و دو تا بچه داره که پیش زن سابقشه و بیشتر درامدش میره برای خرجی بچه ها و مهریه زن.خیلی دلم میخواست میتونستم یکمی به این دختر و دخترای مشابه دیگه که الان میخوان برن سر خونه زندگیشون اما شاید 1 تومن پول نداشته باشند که جهیزیه بخرند کمک میکردم.این دختر بابا نداره.با مادرش و خواهرش زندگی میکنند.بیمه و مستمری و این چیزها هم نداره.فکر کنم تحت پوشش هستند اما عمده خرجشون رو خواهر بزرگترش با کارگری تو کارخونه های ناجق درمیاره.


دیشب داشتم فکر می کردم چطوره برم تو وسایلم ببینم اگه چیزی هست که احتیاج ندارم بدم بهش.چون واقعا الان اصلا نمیتونستم بهش کمکی بکنم....


یکی دیگه رو هم میشناسم (البته یکی که نه، چند تا) که نزدیک 40 سالشونه و شوهر نکرده.خیلی احساس تنهایی میکنه.خیلی دلم میخواد بتونم واسطه ازدواج این دختر بشم.اما خوب نمیشه.تازه بقیشونم زیر 30 سال سن دارند بعضی هاشونم تحصیلات بالا.ولی بیشتر از همه اون که 35 36 ساله هست ذهنم رو درگیر میکنه.بعضی وقتا این خواستن و نتوانستن انقدری تو وجودم ریشه میزنه که به خودم میگم اگه مصلحت و خواست خدا این باشه که اون دختر ازدواج کنه، حتما خودش این کار رو میکنه.تو انقدر خودخوری نکن .ریلکس رفتار کن.ببین زمان چکار میکنه..


.چند وقتی هست که یکی از اشنا ها که دو تا بچه هم داره زنش فوت کرد، بنده خدا سرطان داشت.تا اونجایی که شنیدم مرد خیلی خوبیه.هم برای زن خدابیامرزش شوهر خوبی بود و هم برای پدرش پسر خوبی.در کل ادمی هست که میشه در کنارش ارامش گرفت..حالا رفتم تو نخ این یارو، ببینم میتونم یه جوری به مادرشوهرم بگم که براش استین بالا بزنه اونوقت منم این دختر مورد نظر رو معرفی میکنم....اما خوب فکر نمیکنم قبل از سال زنش بخواد ازدواج کنه.مگر اینکه بچه هاش که کوچیکند بی سر و سامان باشن.این دختر هم بهش اطمینان کامل دارم که بچه های مرده رو رو تخم چشماش بزرگ میکنه.خودشم یتیم بزرگ شده.خیلی مظلومه.با خودم میگم حالا که به هر دوشون اعتماد دارم که میتونند زندگی خوبی داشته باشند کاش میتونستم کاری بکنم




نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چهارشنبه 29 بهمن 1393 ساعت 16:17
+ گیل ناز
عزیزم حتما واسطه ی خیر بشو
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اگر خدا بخواد من خودم خیلی دلم میخواد.اما ظاهرا خواسته خدا چیز دیگه ای هست...گیل ناز چقد کم پیدا شدی؟؟؟
چهارشنبه 29 بهمن 1393 ساعت 02:13
+ برای تو
سلام
عزیزم با این دل مهربونت از خدای بزرگ بخواه که جور بشه انشالله و هر چی صلاحشونه بهترینش براشون بشه
انشالله که تمام دختر و پسرای دم بخت خوشبخت خوشبخت بشن و زندگی شادی داشته باشن
افرین به همسرت که حس دوستداشتنش رو انقدر خوب بهت می رسونه انشالله که زندگیتون پر باشه از لحظات ناب
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی خیلی دلم میخواد اما اینجور چیزها خیلی کم پیش میاد.معمولا جور نمیشه.یعنی تا الان که نتونستم کسیو به کسی معرفی کنم.انشاله که خدا گره کار همه رو باز کنه...ممنون بانو
دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 15:10
+ ندا هسدم:)
عزیزم حتما معرفیش کن!!انشاله ک جور شه و هردوتاشون از تنهایی دران
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باید اینجور چیزها پیش بیاد ندا.نمیتونم زیاد اصرار کنم .فقط باید منتظر بمونم که سر وقتش بگم من یه ادم مطمین میشناسم
دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 14:43
+ فاطمه
سلام عزیزم...بکن از این کارا...بکن...تو نمیدونی تو دل امثال این دخترها چی میگذره...بعضیاشون از خیلی از دخترهای شوهر کرده بهترن...ولی قسمت نبوده...فقط مواظب باش مرد خوبی رو معرفی کنی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همه ما زنیم.هممون حس تنهایی رو چشیدیم و هممون میدونیم چقدر سخت و ازار دهنده هست.بعضی وقتا به خدا میگم مهم نیست که من واسطه باشم یا نه .تو خودت گره کارشون رو باز کن حالا دلت خواست با واسطه گری من نخواست یه جور دیگه