X
تبلیغات
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393

21

پیرو شخصیت پردازی قوی من و عزیز، دیشب که چند تا قسمت دیگه از سریال فرار از زندان رو دیدیم، یه چاقو گذاشتم زیر گلوی عزیز و بهش گفتم:هی رفیق آشغالا رو ببر بذار سر کوچه!!! 

 

عزیزم زورش از من بیشتره، هیچی دیگه اینسری عزیز شده بود تیباگ و چاقوهه رفت زیر گلوی من . 

بشدت با ادمهایی که چاقو یا اسلحه میذارند زیر گلوشون همذات پنداری می کردم .خیلی ترسناکه. 

 

اشغالا رو باهم گذاشتیم سر کوچه، سطل اشغال رو گذاشته بودیم جلوی در که هر وقت رفتیم بالا با خودمون ببریمش.رفتیم خونه خواهرم..موقع برگشتن از خونه خواهرم به عزیز گفتم هر کی دیرتررسید خونه،سطل اشغال رو باید اون بشوره.عزیز نامرد شرط رو برد. 

 

امروز غروب با عزیز میریم تو زمین بابام اینا.کویریه برا خودش.چادر میزنیم و فردا هم اونجا هستیم. 

 

در پناه حق استوار باشید

نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393 ساعت 21:34
+ سوری
میگم زیاد تو نقش فرو نرو...کار دست خودت میدیا....
خوش باشید همیشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هی رفیق!چند دلار میدی تا بذارم زنده از اینجا بری!!!!!!!!!!!
سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393 ساعت 13:13
+ فرشته
بابا خفن ترسیدم اززت
خوش بگذره بهتون خانومی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون بانوی من
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ساعت 19:04
+ یک ذهن پریشان
خوش بگذره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم.اما ما نرفتیم.بقول ترک ها انقدر که داش گلدی قوش گلدی کردن نشد بریم
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ساعت 12:39
+ گیل ناز
ایشالله حسابی خوش بگذره..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون سرکار خانوم