X
تبلیغات
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
چهارشنبه 20 فروردین 1393

1

از سفر که برگشته بودم خیلی دلم برای خانواده ام تنگ شده بود.مخصوصا برای دخترهای خواهرم.بهشون گفتم میاید یه روز ببرمتون تو خیابون با هم بستنی بخوریم.دختر بزرگترش که ۷سالشه خیلی خوشحال شد.گفت باشه.انقد ذوق کرده بوده که زودی به مامان باباش خبر داد.به خواهرم گفتم اگر خواستی باهام هماهنگ کن.خواهرم بهم زنگ نزد رفتم خونه.البته خونه بابام و خواهرم.دیدم بچه ها اماده شدند.انقدرم ذوق دارند که نگو.خسته بودم اما بردمشون.دخترکوچکترش ۳ سالشه همون که موقع مریضی داداشش که تازه به دنیا اومده بود خیلی بی تابی میکرد.اسمش نازنینه.خواهرم گفت بستنی نگیر.پیتزا هم نگیر.ذرت مکزیکی بگیر.تو راه دختر بزرگترش گفت نه من فقط بستنی میخوام.دیگه گفتم یکبار که طوری نیست هوا هم زیاد سرد نیست.بستنی خریدیم.زود برگشتیم.تو کوچه نازنین بغلم بود.دستشو محکم گره کرد دور گردنم وبا همون زبون بچه گونه که درست هم نمیتونه کلمات رو بگه گفت: من تو رو دوست دارم.....حس خیلی خوبی داشتم.تعجبم کردم که این بچه انقدر خوب احساساتشو ابراز میکنه.یا شایدم من انقدر خوشم اومده بود.موقعی که اصلا انتظارشو نداری عزیزت بهت بگه من تو رو دوست دارم.... 

 

بستنی فروشیه خیلی سرد بود.گفتیم بیایم بیرون بخوریم.وقتی داشتیم بستنی میخوردیم دیدم انگار دماغ نازنین داره میگیره.وفین فین میکنه.میخواستم ازش بگیرم هم که نمیداد.بهش گفتم نازنین بستنیت خیلی سرده ؟.گفت اره.گفتم بدش به من تا بذارم تو افتاب یکم گرم بشه.گذاشتمش تو افتاب تا اب شه..هربار که خواست بخوره گفتم سرده بذار گرم شه.تو ماشین همش سراغ بستنیس رو میگرفت بهش گفت نگهش داشتم تو خونه بهت بدم.باید بذارمش کنار بخاری تا گرم شه.قانع شد.تو راه به فائزه گفتم بستنی نازنین رو تو بخور.نازنین وقتی دید فائزه داره بستنیش رو میخوره میخواست بهونه گیری کنه.بهش گفتم طوری نیست.بعدا برات یه بغل بستنی میخرم.دستمو دراز میکردم و میگفتم انقدر بستنی.اونم میخندید.با همین حرفها قانع شد که نخوره.شب که رسیدیم خونه فائزه میترسید سرما بخوره.یه چای داغ خورد و رفت زیرپتو کنار بخاری خوابید.بعدشم بهم گفت همش تقصیر تو هست.چرا منو بردی برام بستنی خریدی.!!!! 

 

اینم از نتیجه بچه خوشحال کردن ما.اما  در کل خیلی خوشحال شدن.خیلی ذوق داشتن و من خوشحال میشدم. 

 

یه خاطره بی ربط دیگه یادم افتاد.هوا داره گرم میشه و من یاد ماه رمضون میفتم.ماه رمضون سال پیش عزیز روزهای اول روزه میگرفت.خیلی سختش میشد.یه شب موقع خواب دیدم عزیز انگار حسش شبیه اونایی که صبح زود پا میشن سحری میخورند نیست.بهش گفتم عزیز برای سحری بیدارت کنم..گفت من دیگه نمیتونم عید فطر مبارک!! پتو رو هم کشید سرش و روشم اونور کرد و خوابید...حالا  یه روز مونده به عید فطر میگفت ما فطریه نداریم.ادامه میدهیم!!!!  از اون روزی که گفته بود عید فطر مبارک تا روزی که گفت فطریه نداریم هم روزه نگرفت حالا شاید یکی دو روز .!!.. 

 

چقد جای این شکلک ها خالیه.میشه یکی بهم بگه این شکلک ها رو از کجا میارید.از همین هایی که میدوئند ومیزنند تو سر خودشون در اینجور مواقع!! 

 

ندا  نمیری یاد اون شکلک ضایعت افتادم. 

 

ذهن من دایم از این شاخه به اون شاخه میپره.تو این چند دقیقه که هر چی تو ذهنم میاد رو مینویسم میبینید که از شرق شروع کرده و رسیده به غرب.یادمه یکبار که داشتم کتاب شریعتی رو میخوندم.اونم تو کتابش گفته بود که ذهنم دائم از این شاخه به اون شاخه میپره.بعد گفته بود تو فلان کشور با فلان نویسنده اشنا شدم که اونم مثل من ذهنش مثل من بود.وقتی دیدم یکی مثل من هست چه حس خوبی پیدا کردم. 

 

در کل احساس میکنم زیاد انتظام فکری ندارم.فکرم کلا خیلی درهم هست.بعضی وقت ها که میخوام یه چیزی رو با هیجان بگم انقدر همه کلمات هجوم میارند به ذهنم که کلا جمله رو پس وپیش میگم.مثلا میخوام بگم عزیز کتابو بده میگم کزیز عتابو بده.....مثال بود ولی این اشتباه رو یکبار وقتی جلوی  دامادمون که اسمش حسین بود کردم.شکر خدا کسی متوجه نشد.حسینم اصلا نشنید .

نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
یکشنبه 24 فروردین 1393 ساعت 14:07
+ یک ذهن پریشان
به به خاله ی مهربون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قابل شما رو ندارم!!!
شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 12:30
+ شکوفه
شکلک ها از
freesmile.ir

امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم
شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 10:16
+ ساحل
چه خاطرات با مزه ایی،مخصوصا بستنی گرم بشه.آخی نی نی کوچولو باورش شد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اره بچه ها به همین راحتی گول میخورند.ساحل بعضی وقت ها ماها خودمون هم میتونیم خودمون رو به همین راحتی میتونیم گول بزنیم.من بعضی وقت ها اینکار رو میکنم که فکر های منفی نیاد سراغم
شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 10:09
+ ساحل
انشرلی جون شما مگه اهل کجایین؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
میام تو وب خودت میگم خصوصی