X
تبلیغات
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
شنبه 19 بهمن 1392

باز امده ام

سلااام 

بچه خواهرم مرخص شد از بیمارستان.پنج شنبه رفتم خونه بابام .دیدم مامانم دنبال اسفند میگرده.دختر بزرگ خواهرم بدو بدو اومد گفت:میدونی امروز مامانم میاد؟ 

خیلی ذوق کردم. 

قراره این هفته بره پیش یک متخصص برای کلیه اش.ویه ازمایش بده برای بی حالیش که باید اون آزمایش رو بفرستند آلمان.معلوم نیست جوابش کی میاد.خواهرم خیلی نگرانه. 

پنج شنبه و جمعه عزیز برای یه دوره آموزشی (  s5 ) از طرف شرکت رفت و من این دو روز وقت ازاد زیادی داشتم.دیروز صبح زود پاشدم براش چایی دم کردم وصبحانه آماده کردم ولباساش رو مرتب کردم .بعد از رفتن عزیز دیدم خسته ام اما خوابم نمیبرد.تا 9 یه فیلم دید به اسم شبح نویسنده.خیلی جذاب بود اما آخرش نفهمیدم چی شد!!.خیلی ضد حال بود.نویسنده یه چیزی نوشته بود روی یک برگه و تو مراسم نخست وزیر داد دست به دست گشت تا رسید به خانوم نخست وزیر.خود نویسنده رفت تو خیابون وکتاب زندگی نخست وزیر هم زیر بغلش.بعد فیلم نشون داد خیابون پر از برگه شده. اصلا فیلم دنبال پیدا کردن اون حقیقت که رو برگه نوشته شده بود مانور میداد.حیف شد آخرشو نفهمیدم... 

ساعت 9 تا 10 یه دستی به سر و گوش آشپزخونه کشیدم و با کلی لباس نشسته و لباسای حموم خودم رفتم خونه بابام که اونجا حموم کنم و لباسا رو بشورم.بعد از شستن لباسها و حموم کردن با مامانم رفتیم به عیادت دختر داییم.با داداشش بازی میکردند که داداش کوچیکه قیچی رو پرت میکنه سمتش و میره تو بدنش.حالش خوبه الحمدلله .اما درد زیاد داره.تو بیمارستان خیلی از فامیل ها مون رو دیدم.خیلی هاشون رو بعد از عروسیم اصلا ندیده بودم.خیلی روحیه ام خوب شد.اصلا روحم تازه شد.یکی  از خواستگارهای قبلی رو هم دیدم. خاله ام هم بود. وهمچنان با محبت وبا حسرت نگاهم میکرد.. 

تو راه که میومدیم به مادرم گفتم نمیدونم چرا انقد دلم برای همه فامیل تنگ شده بود.با وجودیکه قبلا هم همینقدر میدیدمشون والان فقط یه خیابون جابه جا شدیم بازم خیلی خوشحال شدم دیدمشون.شاید بخاطر اینه که آدم وقتی با غریبه ازدواج میکنه احساس میکنه از فامیل دور شده یا امکان داره از دستشون بده یا فراموشش بکنند.وقتی تو فامیلی میدونی که همیشه با اینها هستی... 

تو راه برگشت یکی دیگه از فامیل هامون رو دیدم.وباز بیشتر روحیه ام باز شد.جلوی دفترش میخواستم ازش خداحافظی کنم گفت بفرما بشین گفتم میترسم مزاحم کارتون بشم وگرنه امروز همسرم نیست و منم بیکارم .بهم گفت اینطور نیست.نشستن با ادم های صادق وصافی مثل شما برام خیلی خوشایند هست. 

خیلی خوشحال شدم .ایشون یک ادم سیاسی هستند.هیچکدوم از فامیل ما به ایشون اعتماد ندارند وبر عکس.حتی خانواده خود من..ما قبلا با هم همکار بودیم وبا این ذهنیت که ایشون یه ادم سیاسی هست  ونمیشه روش حساب کرد باهم کار میکردیم.اما اونجا متوجه شدم انقدر ها غول بی شاخ ودمی که فامیل میگند نیست.بعضی وقتا فامیل خیلی بی انصافانه قضاوت میکنند .و خوشحالیم از اینه که این ادم سیاسی مردسالار زن نبین میتونه به من اعتماد کنه.یکبار بهم گفت من تو زندگیم ادم های خیلی کمی رو قبول دارم اما اگر قبولشون  بکنم تا همیشه برام مقبول هستند.بهم گفت تو یکی از اون آدمهایی.اون موقع ها من 24 سالم بود.شنیدن این حرف برای یه دختر 24 ساله که تازه وارد محیط کار مردونه واجتماع شده خیلی لذت بخش بود وخیلی روی اعتماد به نفس من اثر داشتند. 

کلا از مردهایی( غیر از بابا و داداش وهمسر) که باهاشون کار کردم یا به نحوی باهاشون برخورد کردم 3 تاشون روی اعتماد به نفس من خیلی اثر گذاشته یکیش همین آقای فامیلمون بوده دوتای دیگه الان تو شهر ما نیستند.با یکیشون از طریق تلفن تماس داشتم که دیدم عزیز ناراحت میشه از اینکارم  و دیگه بهش زنگ نزدم.ایشون نزدیک 50 60 سالشه اما عزیز همچنان دلش نمیخواد من باهاش حرف بزنم.این درجایی هست که من چیزهای خیلی زیادی ازش یاد میگرفتم وایشون روی سطح فکر من فوق العاده اثر داشتند.گرچه من هنوزم خیلی دوست دارم ببینمش و باهاش حرف بزنم اما بنظرم ارزش همسرم وزندگیم بیشتر از ملاقات ایشون هر چند در نظرم خیلی محترم باشه هست وبخاطر عزیز گذاشتمش کنار مگر مواقع ضروری که بخوام ادرش یه مشاور خوب رو ازش بگیرم یا درکاری که خودش تخصص داره ازش مشورت بگیرم.مدت هاست ازش بیخبرم. 

سومی هم موقعیت شغلی و سواد آنچنانی نداشت اما خیلی مقبول مردم شهر بود .چون خالصانه و صادقانه به مردم کمک میکرد .اسمش(مثلا محمد)  بود.همه به اسم صداش میکردند.اولین بار میخواستند دختری که قبل از من اونجا کار میکرد رو بخاطر دزدی بیرونش کنند به دختره میگفتند وایسا محمد بیاد باهات حرف بزنه.فکر میکردم محمدباید یه ادم به روز باشه بخاطر اسمش شاید.دیدم یه ادم تاس و معمولی.جالبه که خواهرم هم همین ذهنیت رو داشت.میگفت اسمش به قیافش نمیخوره. 

محمد خیلی هوای منو داشت. وچون خیلی قبولم داشت اعتماد به نفس خودباوریم رو میبرد بالا... 

 

از محمد جدیدا زیاد خوشم نمیاد.قبلنا بهم گفته بود که عاشق دختر عموش بوده ودختر عموش بیخودی نامزدیشون رو بهم زده  .بعدش رفته با یه مرد پولدار که دوتا بچه داشته ازدواج کرده(زنش فوت کرده).بعد عروسی تازه دختره میفهمه اشتباه کرده  ومیخواسته برگرده .شوهرشم خیلی دوسش داشته به محمد پیغام میده که من میخوام طلاق بگیرم و بیام با تو ازدواج کنم.محمد میگفت دیدم زندگی یه بنده خدای دیگه هم داره از بین میره رفتم ازدواج کردم.الان دوتا بچه داره ولی میگفت هنوزم که هنوزه ماهی یک بار خوابش رو میبینم. 

دختر عمو هم از شوهرش یه بچه داره.اما با هم خیلی مشکل دارند و همیشه میاد تا محمد مشکلشون رو حل کنه(محمد کلا گره گشای کارهای فامیلشون بود) 

کلا دختر عموهه خیلی میچسبه به محمد .چیزی که باعث میشه محمد از چشمم بیفته اینه که چرا  بی محلش نمیکنه که انقدر وقت وبی وقت بهش نچسبه.هرچیزی حدی نداره .برای اینها که قبلا عاشق ومعشوق بودن باید ارتباط قطع بشه یا خیلی کم باشه.چون الان کسی که توی زندگی محمد مهم هست زنش هست وطبیعیه که اون دلش نمیخواد دختر عمو با شوهرش ارتباط داشته باشه اما محمد به این مساله زیاد دقت نمیکنه.تازگیا که دخترشو(دختر شوهرشو) داده با داداش محمد.دلم برای زن محمد میسوزه.حتما خیلی ناراحت میشه وقتی میبینه تو عروسیا دخترعموهه با شوهرش پیش محمد هستند.کاری هم از دستش برنمیاد.همه میدونند این دوتا درگیرند و دعواشون رو میارند پیش محمد..بنظرم محمد شده داییه دلسوزتر از مادر و بخاطر عشقی که ازش تو دلش داره نمیتونه دخترعمو رو بی محل کنه .ودقیقا این همون چیزیه که باعث میشه  محمد از چشمم بیفته.میدونم هیچوقت زن وبچه اش رو ول نمیکنه بره سراغ دختر عمو اما بنظرم باید مقیدتر و پابندتر و متعهد تر از این باشه.نباید به دختر عمو رو بده .وانقدر منفعل عمل کنه .چندسال پیش بهش گفتم حواست به بچه هات باشه به زنت باشه امیدشون تو هستی .به دختر عمو رو نده.میگفت خیلی سریشه برای هر کاری میاد سراغ من.خدا رحم کنه به دل همسرش..

نظرات (5)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
دوشنبه 21 بهمن 1392 ساعت 09:35
+ سمیه
چشمتون روشن بخاطر ترخیص خواهر زاده ... انشاله جواب آزمایشها هم خوب خواهد بود ...
در مورد فامیل مااینطوره که گفتی هر کی با غریبه ازدواج کرد خیلی از فامیل دور شد ... حتی مجبور شدن بخاطر شرایط شفلی شوهراشون برن شهر دیگه ... ولی من همیشه در مرکز فامیل هستم واین برام لذت بخشه ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اما من دلم برای فامیلمون تنگ میشه.وقتی تو فامیل بودم اصلا روش زندگیشون رو نمیپسندیدم.شاید بخاطر همینم علاقه ای به ازدواج با فامیل نداشتم.اما الان دلم براشون تنگ میشه هرچند هنوزم روش زندگیشون رو نمیپسندم.
دوشنبه 21 بهمن 1392 ساعت 05:52
+ Milad Bazi Saz
سلام آنشرلی به منم سر میزنی ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله سر زدم.
یکشنبه 20 بهمن 1392 ساعت 12:36
+ ندا
,وای چ ترسناک!!قیچی رو پرت کرده!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله...
یکشنبه 20 بهمن 1392 ساعت 00:14
+ یک ذهن پریشان
خوشحالم که کوچولو اومده خونه . امیدوارم جواب آزمایش هاش خوب باشه و موردی برای نگرانی نباشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
انشاله.خدا از دهنت بشنوه
شنبه 19 بهمن 1392 ساعت 16:11
+ عروس ابان
برای نی نی گل خیلی خوشحالم انشاله کسالت های دیگه هم زودتر برطرف بشه م خیال همگی راحت راحت شه
برای چی قیچی رو پرت کرد!این چیزا جلو دست بچه ریزه واسه چی میزارن!
به نظر من هم باید با دختر عموئه قطع رابطه کنن در حد هر عید یه رب همو ببینن نه اینکه هی با هم درتماس باشن
اشاله همسرتون هم زودتر برگرده پیشت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم
بچه بچه که نیست .چهارم پنجم ابتدایی بوده.مادره داشته کار میکرده دم دست بوده...همسرم همون شب اومد