X
تبلیغات
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
یکشنبه 6 بهمن 1392

این روزها

اول یه سلام گرم 

 

این روزها مهمون داریم.داداش عزیز اومده خونه.انقدم سر من این روزها شلوغ هست.اخرماهه وکارهای شرکت زیاده .خیلی خسته میشم .مخصوصا از جمله تا حالا بیشتر خسته ام.چرا؟؟؟؟ عرض میکنم خدمتتون 

جمعه حوالی ساعت3 نصفه شب خواهر2زنگ زد بهم که آنه دارم میمیرم بیا.خواهرم حامله بود واز شب قبلش زیاد حالش خوب نبود.منم عزیز رو صدا کردم ورفتیم خونه خواهرم .بردیمش بیمارستان وگفتن که میخواد زایمان کنه.تا من برم پرونده تشکیل بدم پرستارها برده بودنش قسمت زایشگاه ومن دیگه ندیدمش .البته صداشو میشنیدم.نزدیکای ساعت 5 این گل پسر ما که عشق خاله اش هست به دنیا اومد. یه پسر سبزه که همه پرستارها میگفتند پسر خوشگلیه.این پسر کوچولوی ما یکمی زود به دنیا اومد.نزدیک 2 3 هفته حداقل.چیزی که براش تخمین زده بودند 11 اسفند بود ولی ایشون عجله داشتند و3بهمن قدوم مبارکشون رو گذاشتند روی تخم چشمهای ما.خیلی دلم میخواست ببوسمش.الانم توی بیمارستان بستری هست. حدودا از ساعت 4تا 8 9 پشت درهای بسته منتظربودم  که خواهرم رو بیارند بخش.سردرد داشتم وخوابمم نمیبرد.روی صندلی ها دراز کشیدم اما بازم خوابم نبرد.خسته وکوفته ساعت 12رسیدم.برای ناهار هم مامانم اینا غذا پخته بودند.من وعزیز وداداش عزیزهم رفتیم اونجا.من سریع رفتم دوش گرفتم وناهار خوردم وبعدش افقی شدم.شاید نیم ساعت نخوابیده بودم که صدای جیغ جیغ بچه خواهر3بلند شد وبیدار شدم.بحدی عصبی شده بودم که دلم میخواست داد بزنم.صدای مادرم هم بدتر رو اعصابم رژه میرفت .حالا فکر کن منی که شب پیشش 5/1 تا 2 ساعت خوابیده بودم و نصف شب اون همه استرس بهم وارد شده بود وفشارمم افتاده بود به زور تونستم از 2بخوابم تا 5/3.خوابم میوومد اما دیدم فایده نداره.بلند شدم نماز خوندم ورفتم خونه خودمون.شام درست کردم.ظرفها رو شستم.اشپزخونه رو شستم .نزدیکای ساعت 9تقریبا همه کارهام رو کرده بودم ورفتم  بخوابم که خواهر 4زنگ زد گفت دختر 3ساله خواهر 2 بهونه مامانشو میگیره.بیا پیشش ارومش کن.رفتم اونجا وبرای اون قصه تعریف کردم وباهاش بازی کردم تا دخترخالم اومد با اون سر گرم شد من باز افقی شدم.اقا تا 12 بیدار بودیم (البته من وسطاش خوابم میبرد ودوباره از سروصدا بیدار میشدم) تا بالاخره 12 این بچه خوابش برد.میخواستم بخوابم اما دیدم دلم برای عزیز تنگ میشه.عزیز خواب بود .اس دادم به برادر عزیز که بیاد دنبالم.صبح که پاشدم انقد دلم برای عزیز تنگ شده بود.عزیز هم همینطور.حالا تصور کن فقط تصمیم گرفته بودیم اونشب من اونجا بخوابم انقدر اثرات دلتنگی در ما هویدا شده بود اگه میخوابیدم چی میشد ننه!!! 

صبحم اومدم سر کار وبازم بدو بدو وشلوغی وزیادی کار.عصر که میرفتم خونه اصلا حال نداشتم .رفتم خونه خواهر 2 که  تازه از بیمارستان مرخص شده بود .بعدش باهم برگشتیم بیمارستان پیش بچه اش.اون موند شب پیش بچه  من با شوهر خواهر 2 وداداش عزیز رفتیم مبل های که پنج شنبه صحبتش رو کرده بودیم بیاریم خونه.یارو میگه یه دونه تک صندلیش تو انباره نیاوردم.حالا اینا رو ببرید اون یکی رو هم فردا بیاید .گفتم نه همشو باهم میبریم.تندی فاکتور رو دراورد که فاکتور کنه وپولشو از ما بگیره که ما در نریم.گفتم کارت عابر بانک رو یادم رفته بیارم.از بدقولیش خیلی عصبانی شدم.فکرم نکنم دیگه بریم سراغش.عزیزم عصبانی شد وگفت ولش کن.حالا  ما 5شنبه نزدیک 2 ساعت نشستیم حرفهامون رو زدیم  با این اقا. نتونسته برای شنبه شب بیاره.میگم خوب الان برید بیارید میگه نه دیره دیگه.ساعت 6رو میگه دیره.حقشه که مشتریش از دستش بره تا این باشه از این کارها بکنه.وقتی رسیدیم خونه از خستگی چشمهام پف کرده بودولی مجبور بودم شام درست کنم.سرتون رو درد نیارم تا اومدم بخوابم شد 11.امروزم ساعت حدودا 6 5/6 بیدار شدم .برنج خیسوندم که برای شام زرشگ پلو با مرغ بذارم.ظرفهای دیشب نشسته مونده .اتاقها هم احتیاج به تمیزکاری داره .1 ساعت مرخصی گرفتم که بتونم یه ذره استراحت کنم. 

 

 یادتونه چند وقت قبل تو ماه رمضون برای خدا یه لیست ارزو نوشته بودم.اونموقع ها خواهرم تازه حامله بود واز خدا خواستم که بچش پسر باشه.2تا دختر داره واین بچه سومش هست.همشون دلشون میخواست این یکی پسر باشه. خدا صدای دل خواهرم اینا رو شنید .وقتی بچه به دنیا اومد از صمیم قلب به خدا التماس میکردم ومیگفتم خدایا این بچه رو برکت زندگی اینا قرار بده.چراغ زندگی خواهرم بکن.خدایا مشکلات زندگیشون رو به برکت این طفل معصوم از بین ببر.الهی امین

نظرات (12)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
شنبه 12 بهمن 1392 ساعت 09:53
+ میفا
سلام دوستم.مبارک باشه قدم نی نی. انشاله سلامت باشه و قدمش مباررررررررررک برای خانواده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم.ممنونم از لطفتون
چهارشنبه 9 بهمن 1392 ساعت 16:56
+ عروس آبان
وای چقد کم خابی کشیدی خدا بچه رو براتون نگه داره قدمش واسه مادر پدرش خیر باشه انشاله
امتیاز: 0 0
پاسخ:
انشاله بانو.ممنون
دوشنبه 7 بهمن 1392 ساعت 20:07
+ یک ذهن پریشان
تبریک میگم خاله آنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم بانوی من
دوشنبه 7 بهمن 1392 ساعت 15:12
+ سمیه
الهیییییی قدم کوچولوتون مبارک باشهههههه
امیدو ارم خدا این کوولوی ناز رو به خواهرت ببخشه و به قول خودن مایه برکت زندگیشون قرار بده ..... و هر چه زود تر به سلامتی از بیمارستان مرخص بشه ....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم سمیه بانو.انشاله که دختر شما هم در پناه حق زیر سایه پدر مادرش همیشه سالم وباطراوت باشه
دوشنبه 7 بهمن 1392 ساعت 15:03
+ آوا
سلام عزیزم...
آخیییی اول از همه تبریک...من انقدر بچه ی پسر دوس دارم.ایشالا خوش قدم باشه با خودش خیر وبرکت و خوشی بیاره...

مرسی از این که وقت میذاری و میای.راستشو بخوای از کار دیروزم خیلی خیلی راضیم.باید سنجیده تر عمل کنم.
فدات. روز خوبی داشته باشی خاله خانوم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم بانو.انشاله روزیت یه پسر کاکل زری بشه
دوشنبه 7 بهمن 1392 ساعت 12:09
+ بولوت
ایشالا قدمش پر از خیر و شادی و برکت باشه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
انشاله بولوت.دعا کن براشون.
دوشنبه 7 بهمن 1392 ساعت 10:30
+ نازی
سلام خانومی. خوبی؟چقد تعریف کردی بابا.اینجوریام نیستا.
راسی نظراتت رو تایید میکنم من همشو فقط نظرت در مورد عکس رو نمیزارم.باشه؟
مطالب هم نمیدونم چرا بهم ریخته
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوب تعریفی هستی .قالب وبتو عوض کن شاید درست شد
یکشنبه 6 بهمن 1392 ساعت 19:52
+ دومانلی آدا
وای آنه جان خسته نباشیییییییییییی...
ایشاا. که همیشه خسته ی این کارای خیر باشی
امیدوارم قدم شازده پربرکت باشه...
خوشا به حالت که این همه انرژی داری دختر
مراقب خودت باش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مجبور بودم دومانلی میفهمی مجبور!!!( به یارو میگن رفتی تو دریا نهنگ حمله کرد چکار میکنی؟ میگه میپرم میله بالای سرمو میگیرم میگن دریا که میله نداره میگه مجبورم .میفهمی؟ مجبورم)..یه بعضی وقتها هم اصلا حال کار کردن ندارم اما در کل ادم کم انرزی نیستم.حداقلش با وجود 10ساعت بیرون بودن خونه زندگیم از خونه زندگی فامیلای خودم وعزیز تمیزتره
یکشنبه 6 بهمن 1392 ساعت 17:21
+ گلشن
وای آنه جونم قدم نو رسیدتون مبارک باشه گلم
انشالله یه روز خبر مادر شدن خودتو بخونم عزیزم
واقعا هفته پرکاری داشتی جا داره خوب به بدنت استراحت بدی
خوب کاری کردی مبلها رو نیاوردی ما اسفند پارسال مبل گرفتیم کوسن و یدونه از عسلی هاش کم بود گفت فردا براتون میفرستمش بخدا از اسفند تا حالا هر روز امروز و فردامون میکنه و هنوز که هنوزه برامون نفرستاده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
گلشن اگه من بودم تا الان از عصبانیت منفجر شده بودم از دست این فروشنده.سری قبل برای جهیزیم سر سرویس خواب همین کارو کرد.من چرم سفید سفارش دادخ بودم مشکی زده بودند.هنوزم که هنوزه نیومده اون تیکه چرم رو عوض کنه.نمیدونی سر این مساله چقد اعصابم خورد شد.
یکشنبه 6 بهمن 1392 ساعت 17:13
+ شایان فرد
سلام
بعد ازدواج خود به خود بالا میره وزنتون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه تنها بالا نمیره یعد از این 1 سال ازدواج که اگه حواسم نباشه پایینم میاد.ظاهرا این قانون برای من صادق نیست
یکشنبه 6 بهمن 1392 ساعت 10:55
+ خانوم گل
سلام آنه جون.قدم نو رسیده مباررررررک.اسمش رو چی گذاشتن؟
منم از بدقولی خیلی بدم میاد.
تو کی میخوای مارو خاله کنی؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم بانو.راستش هرچی بیشتر میگذره بیشتر از بچه دار شدن میترسم.دلمم نمیخواد کسی بیاد بین من وعزیز.حتی بچمون.اسمشم دقیقا نمیدونم.قبلن میگفتن ابوالفضل.فکر کنم خواهرم گفته بود بچش پسر باشه اسمشه میذاره ابوالفضل.اما دیشب دیدم دختراش اسم های دیگه میگن.فعلا از بابت بیمارستانش ناراحتن.خواهرمم خیلی خسته وناراحته وصحبتی نشده
یکشنبه 6 بهمن 1392 ساعت 10:54
+ بابالنگ دراز
سلام
چقدر جالب خاطره می نویسین
و چقدر ماشالا آدم پُرشور و فعالی هستید... و در عین حال مهربون که دوست دارین به همه کمک کنین
من این روحیۀ زیبای شما رو تحسین میکنم
امید که همیشه تندرست باشید و شاداب
برای دعای آخرتون هم یه آمین بلند و از ته دل سنجاق میکنم به گوشۀ بال شاپرک آمین تا برسونه دست خدای بزرگمون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با من بودید؟؟ یعنی همه اینهایی که گفتید من هستم؟؟؟ !!!منو دیگه اینجاها نبین جانم.من الان روی ابرهام ممنونم از دعای خیرتون وامیدوارم هزاران برابرش به خودتون برگرده.راستی من جودی ابوت رو هم خیلی دوست داشتم.مثل انشرلی.اما از نل خیلی بدم میومد.