X
تبلیغات
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
یکشنبه 22 دی 1392

باز هم شکر

از اول سال هیچ بارندگی نداشتیم.شاید فقط یکبار.نگران تابستون بودم.روزهای گرمش.نگران خشکسالی .نگران اینکه بازهم امسال سال فراوانی نیست.سال نعمت نیست .برای همه، برای من.همه ی پاییز از صمیم قلب دلم میخواست برف بباره بارون بیاد.واین برفها بی سابقه بودند حداقل توی 15 سال اخیر.ومن خیلی خوشحالم.میرم توخیابون.برف بشدت میباره.سینوزیت دارم اما بازم دلم میخواد برم توی برف خیابون گردی.حتی تنهایی به بهانه کادو خریدن برای دختر یه اشنا.برای تولدش.انگار این شهر رو  من اولین باره میبینم.ذوق میکنم از دیدن شهر.لذت میبرم از این هوا واز این برف واز این پیاده روی واز این حس سبکی.خدارو شکر میکنم که به من زندگی داده.به من نعمت زندگی کردن داده که بتونم این لحظه ها رو هم درک کنم. 

خدایا ازت خیلی ممنونم.خیلی  

صبح پامیشم همه جا سفیدپوش شده.جای خوب قضیه اینه که جاده ها بسته هست ونه من میتونم برم سرکار ونه عزیز.موهامو با حوصله برس میزنم.ارایش میکنم.ظرفای دیشبو میشورم .یه صبحانه مفصل اماده میکنم ومیام تو اتاق خواب.عزیز بیدار نشد.دوست داشت بخوابه.تنهایی صبحانمو میخورم .بعدش عزیز بیدار میشه وصبحانه میخوره ولباس میپوشیم بریم بیرون.دلم میخواد تو این برفها راه برم.دست عزیزو بگیرم وپرواز کنم .به عزیز میگم تا سرویس شرکت بیاد بیا تا اخر این خیابون رو بریم.تا عزیز میخواد تصمیم بگیره سرویس شرکت جلوی پام ترمز میکنه ومن باید برم.به عزیز میگم حیف شد باید زودتر از خونه میومدیم بیرون .بهش نگاه میکنم وبه این فکر میکنم الان دیگه تو خیابون نمیتونم ببوسمش .ازش خداحافظی میکنم ومیام شرکت.پنجره اتاقمو باز میکنم.افتاب پرنور اومده بالا و برفها داره اب میشه.هوا عالیه عالیه.اب از خیابون راه افتاده.به خدا میگم ممنون که منو زنده نگه داشتی تا به اینجا برسم .ممنون که این زندگی وعزیز رو به من دادی.من خوشبختم وخوشبختیم کامله .من دیگه چیزی نمیخوام وکمبود هیچ چیزی روحمو خراب نمیکنه چون مهم نیست.مهم اینه که زنده ام وعزیزم رو دارم.خدایا شکرت. 

خدایا به همه بنده هات کمک کن .به همه وبه خانواده من ومن وعزیز.الهی به امید تو

نظرات (9)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سه‌شنبه 1 بهمن 1392 ساعت 16:19
+ عروس آبان
کدوم شهری؟
کلی برف بازی می کردین سر کار نمی رفتین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اصفهانیم...هیچ کدوم مرخصی نگرفته بودیم
دوشنبه 23 دی 1392 ساعت 15:37
+ یک ذهن پریشان
خوشی هات همیشه پایدار بانو
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم عزیزم.وهمینطور شما.خصوصا با وجود این تاج سر جناب پسردایی خان
دوشنبه 23 دی 1392 ساعت 14:01
+ دومانلی آدا
واااااااااای چه قالبِ خوش آب و رنگی... حس خیلی خوبی به آدم میده...
رو قالب قبلیت اصلا اجازه ثبت نظر نمیداد!
چه خوب که این حس و حال خوب داری... انرژی مثبتت به منم سرایت کرد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی ممنون عزیزم.دومانلی ادا حس خیلی خوبی بهم میدی
دوشنبه 23 دی 1392 ساعت 12:36
+ خانــومـچــــه
اون تیک حفظ مشخصات رو بزن تا همیشه ادرستم بمونه
21 سالمه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم بانو.یادم میره.اما چه کم سنی.فکر میکردم بالای 25باشی.یهنی از 15سالگی عاشق همسرت شدی؟
دوشنبه 23 دی 1392 ساعت 12:34
+ خانــومـچــــه
عزیزم خودم میام جواب مینویسم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اخه نیست دقیقا عین همند.بی کم وکاست.فکر کردم کپی میشه
دوشنبه 23 دی 1392 ساعت 11:58
+ خانــومـچــــه
پاهام مدلش اینجوریه
کمرم نخ هم بشه باز پاهام تپل ترن
چه جالب
امتیاز: 0 0
پاسخ:
.چه وخوب. من پاهام لاغرن به نسبت بقیه اندامم.البته فقط رون پام وگرنه ساق پام خوب هست.جی جه جالب خانومچه؟کشک بادمجانه یا نظرم برای عکسات یا سوتفاهم عزیز کی هست
دوشنبه 23 دی 1392 ساعت 11:50
+ گلشن
میگیری نظرهامو ؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اری عزیزم
دوشنبه 23 دی 1392 ساعت 11:49
+ گلشن
هر کاری میکنم نظر نمیتونم بذارم میگه کد امنیتی نادرسته
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الان اومد عزیزم.ما یه غلطی کردیم گفتم قالبو عوض کنم تنوع بشه اقا یه سری نظرها نمیاد یه سری قایم موشک بازی میکنه اصلا معلوم نیست اقای بلاگ اسکای ما رسما اعلام ندامت میکنیم
یکشنبه 22 دی 1392 ساعت 21:06
+ آدم
نوشتنم بهانه است
پیامم بهانه است
برای
یافتن حوایکه در پی آدم است
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی قشنگ بود.ممنون