X
تبلیغات
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
یکشنبه 15 دی 1392

سفرنامه

سلام به دوستای خوبم 

ما به اتفاق خانواده خواهرم رفتیم سفر.اقا عجب هوایی بود.این زمستون به این خشکی وبی بارونی بعد ما که رفتیم تعطیلات همه جا برف وبارونی شد.شهر عزیز هم نسبتا سرد شد ودامادمون به شوخی به عزیز میگفت اینجا کجا بود مارو آوردی؟مگه نگفتی هوای اونجا خوبه 

زن عموی عزیز همون که آخر تابستون عروسیشون بود حامله هست.حدود 5/1 ماهشه .حالش خوب نبود واومده بود خونه مادرش که میشد همسایه مادر عزیز اینا. 

رفتم به زن عموی عزیز سر زدم.یعنی رفتم خونه مادرش .خواهرهاش ودختر یکی از خواهرهاش بود.یکم با هم حرف زدیم وخندیدیم.یه شب هم خونه عمه عزیز دعوت بودیم.فیلم عروسی عموی بزرگ عزیز رو دیدیم .اونموقع ها که عزیز 12 14 ساله بوده وخواهرش که الان پشت کنکوری هست سوم ابتدایی بوده.چقد قیافه ها با مزه بودند.چقد عوض شده بودند.عزیز که خیلی عوض شده بود والحمدلله قیافش بهتر شده بزرگ که شده. 

یه روزم ناهار رفتیم تو کوه.نسبتا سرد بود ونزدیکای عصر دیگه حسابی سردمون شد. 

اما چیزی که برای من خیلی بهت برانگیز بود وبرای همه هم میدانم هست زندگی عمه بزرگه عزیزهست. 

این عمه خانوم مدیر بودند.والان بازنشسته هستند(یعنی اینکه ادم دنیا ندیده وبیسوادی نیست)بعد شوهرش سرش هوو آورده عمه خانوم از زن گرفتن شوهرش خبرنداشته و وقتی خبردار میشه که بچه دار هم شده بودند.اون خانوم هم قبلا ازددواج کرده بوده عزیز اینا میگفتند چند بار ازدواج کرده اما عمه میگفت یکبار ازدواج کرده.هوو خانوم میگفت متولد 60 هست از شوهر قبلیش یه دختر داشت که با اینا زندگی میکرد حدودا پنجم ابتدایی یعنی 11 12 سالش بوده واز شوهر عمه هم یه پسر 5-6 ساله.خلاصه که عمه خانوم وقتی فهمیده که کار از کار گذشته و میخواسته طلاق بگیره که دوباره پای بچه ها میاد وسط(مثل همه زن هایی که بخاطر بچه توی یه زندگی ویران میمونند).شوهر عمه  ظاهرا خیلی نامرد بوده حتی در حق بچه هاش وانقدری میترسوندتشون که اونا زنگ میزدند به عمه که رفته بوده به قهر که  بابا(شوهرعمه عزیز)میخواد مارو بکشه بیا خونه ما میترسیم. 

بنده خدا عمه خانوم انقدر فشار عصبی روش بوده که سکته مغزی میکنه ویک سمت بدنش کاملا فلج میشه.حالا همه اینها به کنار.نکته مهم اینه که عمه خانوم وهوو توی یک خونه زندگی میکنند.هووطبقه بالا عمه پایین.عزیز قبل از ازدواجمون قضیه عمش رو تعریف کرده بود برای من اما اصلا دلش نمیخواست کس دیگه ای از فامیلای من بدونند.وقتی بعد از عروسی برای اولین بار رفتیم خونشون پسر هوو خانوم هم اومده بود پایین وبا پسر کوچیکه عمه  بازی می کردند.خیلی شیطنت میکرد عین یه عضو خانواده ودقیقا همون رفتاری که با پسرش داشت همون رفتار رو هم با پسر هووش داشت.هر دوشون رو دعوا میکرد یا به هر دوشون غذا میداد.ازشون پرسیدم این پسر کیه عمه اولش گفت پسر همسایمون.دخترشم کنارش نشسته بود.حدودا17 سالشه دخترش.نمیدونستم پسر هوو هست وگرنه نمیپرسیدم بعد با خجالتی که توی صورتش هویدا بود به مادرشوهرم برگشت گفت میدونه؟؟؟ تو همین لحظه چشمم به دخترش افتاد که سرش پایین بود وخجالت میکشید خیلی براشون ناراحت شدم.به عمه گفتم عمه چرا گذاشتی بیاد تو خونت طبقه بالا بشینه گفت اون قبل من اومده بود به این خونه.یه خونه نوساز وشیک وبزرگ.از شوهرعمه بیزار شدم.بیزار بیزار.به عزیز میگم چرا گذاشتین اینجوری بشه میگه کار از کار گذشته بود انقد داداشای خود شوهر عمه کتکش زدند بخاطر اینکارش اما طلاق نداد.عمه هم بخاطر بچه هاش راضی نشد طلاق بگیره.بهش میگم حداقل میرفتی یه دل سیر کتکش میزدی که من جیگرم خنک بشه... 

نقطه عطف این داستان اینجاست ک الان عمه وهوو خانوم عین دوتا خواهر تو اون خونه زندگی میکنند.با هم حرف میزنند خونه هم میرند ومیاند.دقیقا مثل همسایه. اینسری که رفتیم خونشون همه طبقه پایین خونه عمه بودند.از دیدن ما هم خیلی خیلی خوشحال شد هوو خانوم .بعد عمه جایی که ریخت یه ذره هنوز دم نکشیده بود هوو خانوم جلوی من به عمه میگفت این دم نکشیده بریزش پس.انقدر تعجب کردم که عمه ناراحت نشد از حرفش.طرز حرف زدنش طوری بود که حالت انتقادی داشت.ظاهرا اونم نمیخواست انتقاد کنه فقط گفته(مثل دوتا خواهر که راحت بهم میگن چرا اینکارو کردی وفلان) .شاید من حساس بودم نمیدونم من که همش میگفتم نه عمه ،خوبه ولش کن طوری نیست.من همین چایی رو میخورم تا عمه به بی دقتی تو چایی ریختن جلوی هووش متهم نشه. 

بعد حرف از ماشین خریدن اومد.شوهر عمه ظاهرا میخواد ماشین صفر بخره.بعد عمه به شوهر عمه گفت تو نمیتونی سواری بخری توباید وانت بخری .هوو خانوم میگفت اره باید پیکان بار بخری جای هممون توی یه ماشین نمیشه وخودشون میخندیدند.شوهر عمه گفت خوب همتون با هم نیاید یکبار شما رو میبرم (عمه وبچه هاش) یکبارم شما رو(هوو وبچه هاش). 

هووخانوم برگشت گفت نخیر قبول نیست شاید شما ایشون رو بردی مثلا کباب اعلا براش خریدی بعد نوبت من که بشه برام نون وماست بخری تو سفر بخوریم اینجوری نمیشه و و و این بحث بین خودشون ادامه داشت ومیگفتند ومیخندیدند.چشم های من از حیرت گرد شده بود وروی لبهام یه خنده تصنعی برای حفظ ظاهر داشتم. 

حقیقتش هوو خانوم خیلی با من حرف زد دلش میخواست از خودش بگه از کارهایی که میکنه .مثل همه جنوبی ها خیلی خونگرم وتو دل برو بود ولی از نظرمن هووی عمه عزیز بود ومن نمیتونستم دوسش دشته باشم.شاید بقیه دوسش داشتند نمیدونم.به هرحال این دوتا به خوبی وخوشی با هم زندگی میکنند.عمه خانوم یه دختر 17ساله ویه پسر 15ساله داره که ظاهرا اونا هم به ناچار کنار اومدند .وبچه اخرش موقع زایمان اکسیژن به مغزش نرسیده ویکم از نظر ذهنی عقب افتاده شده.هر سه بچش هم خوشگلند.مخصوصا دخترش. 

از اونجا که اومدیم به عزیز گفتم هوو زن خونگرمی هست اما من ته دلم دلم نسبت بهش احساس دشمنی دارم.چونکه شده هووی عمت.شده زن دوم.عزیز بهم میگفت نه انه تو نسبت به اون نباید کینه داشته باشی همش تقصیر شوهر عمه هست.اون نباید زن میگرفت.توی راه عزیز از اون روزهایی که عمه فلج شده بود حرف میزد از زجرهایی که کشیده بود دلم خیلی سوخت.خدایا هرچی زن ودختره که چشمش دنباله شوهر یکی دیگست ،هرچی مرد متاهل هست که چشمش دنبال زنهای دیگه هست خودت نسلشون رو از روی زمین بردار. 

ادامه حرفهام اینم بگم وبرم چند وقت پیش وب یه هوو (زنی از جنس دوم) رو میخوندم .اتفاقی رسیدم به اون قسمتی که زن اول تازه فهمیده بوده واین هوو خانوم حامله بود چنان با بی رحمی وبددهنی با زن اول حرف میزد راستش طاقت نیاوردم بقیش رو بخونم یه نفرین حوالش کردم ووب رو بستم.کاش دیگه هیچوقت وسوسه نشم برم اونجا رو بخونم.یه زن به تمام معنا نفهم وبددهن  وبی منطق که تازه معلم هم هست وادعای بافرهنگیشم میشه. اما یه ذره بویی از انسانیت نبرده وتازه با شنیدن داد وبیداد های زن اول میگفت میخواستی بی عرضه نباشی شوهرت رو نگه داری.شوهر مشترک هم یه عوضی بدتر از خودش که باز قصد سومی رو هم انگار داشته واولای ازدواجشون با هم زن اول رو مسخره میکردند ودوتایی میخندیدند...به کجا رسیدیم ما...اینا واقعین ادم انقدر پست

نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
یکشنبه 15 دی 1392 ساعت 15:39
+ بولوت
بعدم شرعه؟ خدا اجازه داده؟ همون خدا کلی حرف دیگه گفته و واجب مشخص کرده برا انجام دادن و حروم برای انجام ندادن. مگه اونایی که زن دوم میگرین همه ی دستورات دین مبین رو رعایت میکنن؟
این مردا از اسلام فقط تعدد زوجات و دوبرابر بودن ارث رو بلدن. به خمس و زکات و دستورای دیگه که میرسه اسلام یادشون میره.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بقول دوستی وقتی قانون گذار های ما مفسرهای دین ما همه مردند معلومه همه رو به نفع خودشون وضع میکنند وتفسیر میکنند
یکشنبه 15 دی 1392 ساعت 15:36
+ بولوت
فارغ از این که کی مقصره. فارغ از این که به زن اول ظلم میشه و همه ی این اوصاف.
حق یه هر زنی اینه که توی زندگیش یه مرد داشته باشه و یه زندگی کامل. وقتی کسی زن دوم میشه یعنی این حق رو برای خودش قائل نیست. یعنی خودش به خودش نگاه انسانی نداره و حقش رو یه زندگی نصفه نیمه با کلی ناله نفرین پشت سرش میدونه. وقتی یه زن خودش به خودش نگاه انسانی نداره و خودش رو انقدر پست و حقیر میدونه من نوعی چرا باید بهش نگاه یه انسان رو داشته باشم؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
میدونی من همیشه توی این زندگی های مثلثی اولین واخرین چیزی که تمام ذهنم رو مشغول میکنه همون زن اول هست.اونه که داغون میشه.مرد قصه که نامرد وپست هست که احساسات زنی که جوونیش رو پاش ریخته ندیده وبقول تو اصلا انسان نیست که بهش فکر کنی زن دوم هم انتخاب خودشه وباز هم مثل مرد قصه بی وجدانی هست که ارزش فکر کردن بهش نداره.اما زن اول.طفلک قرار نبود زندگی اینجوری بشه روزی که با مرد قصه عقد کرد.این بازی رو اونا سرش دراوردن وحالا این خورد میشه.نمیدونم کجان این سخنرانان همیشه در صحنه که بیاند بگند این نوع زندگی اشتباه هست.هر 3نفر توی این زندگی خوشی نمیبینند پر از داد ودعواست.پر از خورد شدن هست
یکشنبه 15 دی 1392 ساعت 15:18
+ گلشن
دلم شکست از نامهربونی شوهر عمه آخه چرا باید سر زن به این خوبی هوو بیاد ؟زنی که اینقدر بساز باشه...
چرا بعضی مردها اینقدر قدر نشناسن؟برای زن دوم گرفتن از نظر من هیچ توجیهی وجود نداره حتی نازا بودن زن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله گلشن جون.من نمیدونم این مفسرهای قران کجان بیان به این مردم بفهمونند اخه خدا کاری رو حلال میکنه که هر زنی که هوو سرش اورده میشه سکته میکنه وخورد وداغون میشه .چرا همه چیز به نفع مردهای نامرد شده.مرده هایی که دنبال هوس اند یا تنوع طلبی