X
تبلیغات
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
پنج‌شنبه 14 آذر 1392

تو همه زندگی من هستی.این رو میدونی؟؟؟؟

سلام برهمه اونهایی که از اینجا رد میشن.  

دیروز از سرکار بلافاصله رفتم خونه.میدونستم عزیز میاد ومیخواستم تا رسیدنش همه چیز اماده ومرتب باشه.قابلمه رو گذاشتم رو اجاق تا ابش جوش بیاد.زیرشو کم کردم وتو این فاصله رفتم دوش گرفتم.برگشتم در حال درست کردن غذا بودم که عزیز رسید.زودتر از معمول رسید .دنیا رو به من دادند وقتی این نعمت خدا از در اومد تو.

عزیز بعد از چند روز پرکار وشب خونه نیامدن بالاخره دیشب اومد خونه.این چند روز که نبود خیلی جاش خالی بود.وقتی اومد یه سلام بلند داد .یه جعبه بزرگ کادو شده دستش   بود وداد بهم گفت تقدیم به همسرم.خیلی ذوق کردم .حسم بهم میگفت عزیز با یه کادو میاد.یه هدیه ای برام میاره.خیلی ذوق کردم .یک قاب گل دست ساز بود.بهش گفتم چطور هم زود اومدی هم وقت شد اینو بخری.گفت که شرکت بهش کادو داده وعزیزم هدیش کرد به من.گفت که همکارام میگفتن باز کن ببین چیه اما گفتم نه همسرم این چند روز خیلی اذیت شده میخوام کادوش کنم به اون.شنیدن این حرف به اندازه هزاران هزار کادو حس خوب وخوشحالی بهم تزریق کرد.واقعیتش من این چند روز که گذشت خیلی اذیت شدم اما نه اذیت فیزیکی من که کاری نمیکردم تازه عزیز که نمیومد خونه نه شام درست کردن داشتم و نه خونه مرتب کردن.همه چیزم مرتب بود .من خیلی خیلی اذیت شدم چون خود عزیز رو کم داشتم.دلم میخواست باشه اما نبود.دلم براش تنگ بود اما خودش نبود.شب موقع خواب سریالهایی میدیدم که وقتایی که عزیز خونه بود حتما با هم میدیدم.بقیه هم که اعتراض میکردند(خواهرم ودخترخالم که اومده بودند پیشم بخوابند که تنها نباشم)میگفتم به یاد عزیز که امشب خونه نیست بذارید همین رو ببینیم... 

طفلکم خیلی خسته بود.اصلا اون شب هرچی میبوسیدمش هرچی نگاهش میکردم سیر نمیشدم.چشاشو پیشونیش رو لپاشو دماغشو همه رو بوسیدم.  

صبح اومدم سرکار .تازه فهمیدم چقدر دوری عزیز برام سخت بوده .کلا دلم هم گرفته بود.به عزیز اس دادم بهش گفتم"این چند روز که گذشت تورو خیلی کم داشتم.محبتتو.بوسه هاتو تعریفها وتحسین هاتو.من یک دی ماهیم. من همیشه منتظر محبت وتعریف وتمجید همسرم هستم..این چند روز که گذشت تو رو خیلی کم داشتم "

خدایا من ازت ممنونم که این مرد واین زندگی  واین ارامش رو بهم دادی.خدایا چکار کنم که همیشه این مرد واین زندگی واین ارامش رو برام حفظش کنی؟؟؟

نظرات (5)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
یکشنبه 17 آذر 1392 ساعت 22:32
+ مامان ریحان
سلام گلام شرمنده ی زحمت داشتم برات
میشه به مهتاب السادات بگی رمزشو بفرسته برام البته اگه شما رمزش رو دارین
ی مدت نبودم اومدم دیدم کل وبلاگ رو رمزی کرده
محبت می کنی
ممنون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم منم خودم رمز ندارم دیروزم متوجه شدم رمزی شده ومتاسفانه بهش دسترسی ندارم جز همین وبلاگ.
شنبه 16 آذر 1392 ساعت 12:42
+ گلشن
حق داری عزیزم دوریش برا سخت باشه منم دقیقا همینطورم همسر دو روز مسافرت کاری رفته بود داشتم دق میکردم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به بودنش عادت کردم گلشن
شنبه 16 آذر 1392 ساعت 08:32
+ نازی
راستی من تو یه وبلاگ نویسنده ام که میخوان نویسنده برتر انتخاب کنن ممنون میشم اگه بیای و یه نگاه به مطالبم بندازی و نظرت رو بگی. آدرسش هم همینیه که الان زدم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چششششششششم بانو الان میام
شنبه 16 آذر 1392 ساعت 07:54
+ نازی
سلام
زندگیت همیشه با شادی همرا باشه و هیچوقت مجبور به تحمل دوری عزیزت نباشی.انشاالله
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بازم ازت ممنونم نازی جون.ایشاله که زندگی تو هم غرق شادی باشه همیشه
پنج‌شنبه 14 آذر 1392 ساعت 20:44
+ نازی
خدارو صدهزار مرتبه شکر که دارای آرامشی ماورایی هستی عزیزم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم.خیلی ممنونم