X
تبلیغات
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
شنبه 25 آبان 1392

اولین عاشورا وتاسوعای من در شهر عزیز

سلام

تعطیلات عاشورا و تاسوعا رفتیم شهر عزیز اینا.عزیز و روز قبلش ماشینو فروخته بود .رفت ترمینال که بلیط بگیره اما اتوبوس ها پر بود وجای خالی نداشت.تصمیم گرفتیم بریم رستورانی که اتوبوس شهرهای همجوار وایمیستند که شاید بشه با اون اتوبوس ها رفت.دیدیم یه ایسوزو وایساده ومسیرش با شهر عزیز اینا 45دقیقه فاصله داره.چمدون رو گذاشتیم تو باربند ایسوزو و خودمون نشستیم جلو.آی کیف داد مسافرت با ایسوزو.انگار اصلا قبلا این جاده رو ندیده بودیم.بخاطر ارتفاع بیشترش نسبت به ماشین های سواری دید بهتری داره وکلا خیلی خوش میگذره.انقدری که به عزیز میگفتم امروز همه روی جهان زیر پر ماست. 

تو کوچه مادرشوهرم دختر همسایشون بود تا ما با زن دادشش  سلام علیک کنیم دوید رفت مادر عزیز رو خبر کرد که ما رسیدیم.مادر شوهر وخواهر شوهر اومدند تو کوچه.کلی همدیگه رو بغل کردیم.کلی دلم براشون تنگ شده بود.دختر همسایه به خواهرشوهرم میگفت با عزیز روبوسی کن میگفت نه اول انه بعد داداش. 

مادرشوهرم کباب درست کرده بود خوردیم و زود خوابیدیم. فردا صبحش رفتیم خونه مادر بزرگ مادر عزیز که تازه از مشهد اومده بوذ.بعدش رفتیم گلزار شهدا که سینه زنی بود ومستقیم از تلویزیون پخش میشد.زیاد نموندیم .با عزیز رفتیم باغها وزمین های اطراف وعزیز از خاطرات بچگیش تعریف میکرد برام.سر یه چاه تلمبه هم یه ذره اب ریختم روش .عزیز سرماخورده بود نشد حساب خیسش کنم

مردم شهر عزیز شب عاشورا شب زنده داری میکنند.وبه رسم همیشگی مادربزرگ عزیز باقالی میپزه وهمه اونجا جمع میشند.بعدشم هم هر کی با خانواده خودش میره هیئت های مختلف.منم برای اینکه شبش خوابم نیاد وشب پیششم نخوابیده بودم عصری خوابیدم.مادرشوهر وخواهرشوهرم هم خوابیدند.شب با عزیز رفتیم خونه مادربزرگش.اول مادرش کجکی نشست وچشماش داشت البالو گیلاس میچید.منم دیدم اینا بلند شو نیستند منم دراز کشیدم.بعدشم عزیز اومد گفت من ده دقیقه بخوابم بعد بیدار میشم.خلاصه یکی یکی سرجامون خوابمون برد.تا صبح هم بیدار نشدیم.عین اصحاب کهب .خوب شد مکیخواستیم شب زنده داری بگیریم و عصرشم خوابیده بودیم.صبح خونه مادربزرگ عزیز صبحانه خوردیم .باقالی رو هم صبح خوردیم.شب نپخته بود وحلیم خوردیم. 

بعدش همگی اماده شدیم که بریم بیرون .انقد ریز ریز بارون میومد.اصلا هوا بهاری بود اونجا.بارون میومد وهوا هم خوب بود.خیل دوست داشتم با عزیز بریم زیر بارون راه بریم اما بارونش خیلی تند بود وچترم نبرده بودیم.عزیز میگفت سرما میخوریم. 

دیروز که جمعه باشه عزیز رفت دنبال ماشین ظهر اومد بخوابه منم رفتم پیشش دراز کشیدم .استرس داشتم نکنه ماشین گیرمون نیاد ونرسیم سر کار.نکنه ماشین خوب نتونه بخره وعجله ای یه چیز بد بخره.به عزیز گفتم استرس دارم.رفتم سرمو گذاشتم رو بازروش..عزیز بهم گفت که نگران نباش.من خودم مواظب همه چیز هستم.یه ذره خیالم راحت شد.عزیز هر وقت ببینه من حالم زیاد خوب نیست مسخره بازی درمیاره تا منو بخندونه.نمیدونم این حرفها رو از کجا درمیاره .دیروزم یه ذره سربه سرک گذاشت که بخندم.بعدش بهش گفتم عزیز به صورت من نگاه کن.بگو کجای صورتم خوشگله کجاش نیستوعزیز بهم گفت انه من هر وقت به صورتت نگاه میکنم با ذوق و شوق نگات میکنم نه بخاطر خوشگلی واین چیز هاستوبخاطر صداقتت ومهربونیت.همه میدونند که من اونموقع چقد تو دلم ذوق کردم .وشبیه دختر دایی عزیز که وقتی ذوق میکنه میخنده میخندیدم .عزیزم خندش گرفته بود.  رفتیم یه چایی دم کردیم وبا عزیز خوردیم.بعدش عزیز رفت سراغ ماشین و شب با یه ماشین تروتمیز برگشت.خداکنه عیب وایرادی نداشته باشه.

 

دیشبم مادر وپدر عزیز ومادربزرگ پدریش با ما اومدند خونمون.این مادربزرگ عزیز انقده با مزه هست.اصلا اخلاقش شبیه پیرزن ها نیست.خیلی هم اهل گشت وگذار هست.تا گفتیم با ما بیا زودی وسابلشو جمع کرد واومد.والا مادر من بود اصلا نمیرفت بعدشم تو ۳۰ دقیقه میگفت نه نمیام نمیرسم حاضر بشم ....  

دیشب تو راه خیلی سردشون شد.ساعت ۴رسیدیم خونه.طفلک عزیزم ۶بیدار شد رفت سرکار.منم ۲۰دقیقه بعدش بیدار شدم وبرای مهمونهامون صبحانه اماده کردم واومدم سرکار.ازشون معذرت خواهی کردم که نمیتونم بمونم پیششون.البته اونا هم کاملا درک میکنند واز قبل به همه میگیم  فقط شبا خونه ایم.  

دلم میخواد تا اخر هفته بمونند که بتونیم چند جا ببریمشون.مادربزرگ عزیز بشدت دوست داره بره جاهای تاریخی شهر ما رو ببینه.والا داداش عزیز که اومد خونمون هیچ علاقه ای نداشت با وجودیکه هر کسی دوست داره بره اونجا اما این پیرزن که خدا برای عزیز اینا حفظش کنه انقد روحیه بگرد بگرد داره که دست من تازه عروس رو از پشت بسته.

همسر عزیزم خیلی دوست دارم 

پی نوشت:نازی جون من نمیتونم برات نظر بذارم.کد رو برام نمیاره.شیرین جون(شیرین امیری) نظراتم ارسال نمیشه وهمینطور برای خانوم سیب

نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سه‌شنبه 28 آبان 1392 ساعت 10:43
+ برای تو
مبارک ماشینتون باشه
وای چقدر خوب که ادمهای پیر اخلاق خوبی داشته باشن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم.منم خیلی ازش خوشم اومده.خیلی زنده دل هست.وقتی هست همش میخندم
یکشنبه 26 آبان 1392 ساعت 08:18
+ نازی
سلام عزیزم. میبینم که خوب و سرحالی.انشاالله که پایدار باشین به خوشی.بووووووووووووس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم.فدات شم.ایشاله که همه مردم همیشه خوب وسرحال باشند مخصوصا شما
شنبه 25 آبان 1392 ساعت 13:51
+ سایدا
ایشالا همیشه به خوشی کنار هم باشین و هر روز عاشق تر از قبل
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون سایدای عزیزم.ایشاله که برای شما هم هر روزتون بهتر از دیروز باشه