X
تبلیغات
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
یکشنبه 5 آبان 1392

وام/مادرشوهر/قیافم

وام ازدواج ما خیلی وقته عقب افتاده.ظاهرا تو استان ما کلا منتفی شده این وام.البته ما چند ماه پیش ثبت نام کردیم اما همش بهمون میگفتند بودجه نداریم.دیروز طبق معمول این چند ماه زنگ زدم به بانک وسراغ وام رو گرفتم.وقتی اقای رئیس بانک گفت مدارکتون رو بیارید بحدی خوشحال شدم که به اقای رئیس بانک گفتم خدا خیرت بده(انگار داشت از جیب خودش میداد یا تلاشی براش کرده بود). 

زنگ زدم به عزیز وبعد از گرفتن شیتیل که همانا مژدگانی خبرهای خوب من است بهش گفتم واممون جور شده.عزیز انقدری ذوق کرد که تا چند ثانیه داشت جیغ جیغ میکرد.خیلی خیلی خوشحال شده بود.شبم که اومده خونه برا من یه شاخه گل رز زرد به مناسبت هشتمین ماهگرد ازدواجمون (با تاخیر 1 روز) ویک مقدار شیرینی خامه ای مورد پسند خودشان به مناسبت این خبر مسرت بار خریده بود. 

دیروز که داشتم از سر کار میرفتم خونه با خودم فکر میکردم که ایا خدا ما رو خیلی دوست داره که وام مارو به این شرایط بی بودجه بودن مملکت رسوند که چند ماه جور نشه ونگران از دست رفتن امتیازش باشیم وبعد که بهمون بگند وامتون جور شده،(همون وامی که تا ماهها پیش همه میدونستند تا ازدواج کردند دارند وذوقی براش نداشتند)، خیلی خوشحال بشیم.  یعنی این از سر خوش شانسی ماست که بخاطر حق طبیعی چند ماه پیش، الان اینهمه ذوق کنیم یا نه! از بدشانسی ماست که یه عده انقدر بی دنگ وفنگ بهش میرسند وما انقدر نگرانش بودیم که حالا اینقدر براش ذوق میکنیم. 

 میشه هر دو جورم فکر کنی اما من ترجیح میدم فکر کنم خدا ما رو دوست داره میخواد حتی از چیزهای ساده هم برامون خاطره های خوب بسازه.میخواد کاری کنه که بعدش ذوقش تا مدت ها روی دلمون باشه.حتی ذوق یک وام 6ملیونی.  

 

این روزها دلم خیلی خیلی برای مادرشوهرم تنگ میشه.نمیدونم چرا ولی کلا دلم خیلی هوای شهر همسرم رو میکنه.تقریبا هر روزم به خواهر شوهرم اس میدم که کی میاید خونه ما.سری قبل که رفتیم خونشون تا رسیدم مادرشوهرمو بغل کردم  و روبوسی کردیم وچند ثانیه ای تو بغل هم بودیم مادرشوهرم  شونه های منو میبوسید ومنم برای اولین بارشونه های اونو.انقدری دلم تنگ شده بود براش که نزدیک بود گریم بگیره.اما خودمو کنترل کردم که جلو ملت بند رو اب ندم...الانم دلم تنگه 

 

یه چند روزیه بشدت با قیافم درگیرم.اونروز به عزیز میگم میخوام دماغمو عمل کنم میگه مگه چشه میگم دوسش ندارم.به حدی درگیرم که به دوستمم گفتم دوستم میگه مهم اینه که عزیز قبولت داره و دوستت داره بهش گفتم اما من خودم خودمو دوست ندارم.خودم شخصیت خودمو خیلی دوست دارم قبلنا قیافمم دوست داشتم حداقل ازش فراری نبودم اما این روزها دوسش ندارم.مدام تو ذهنم قیافه خودمو با فلانی وبهمانی که بنظرم خوشگل بودند مقایسه میکنم وخودمم حکم میدم که اونا خوشگلترند وخلاصه که حسابی حال خودمو میگیرم. 

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
یکشنبه 5 آبان 1392 ساعت 17:15
+ نازی
راستی نظرمو تایید نکنیا رمزم لو میره
امتیاز: 1 0
پاسخ:
باشه عزیزم ممنون