X
تبلیغات
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392

یه وقتایی

یه وقتایی توی زندگی هست که خودتو گم میکنی 

 

یه وقتایی تو زندگی هست که همه احساساتتو گم میکنی 

 

یه وقتایی تو زندگیت هست که با وجودیکه میبینی مساله بزرگی نیست  

با وجودیکه میبینی میشه اینبارم ندید گرفت 

اما بزرگش میکنی ویه شب دو سه ساعت  براش گریه میکنی 

بعدش صبح پا میشی میبینی چشمهات عین چشم های بچه خاله قورباغه شده 

میخوای مرخصی بگیری اما میگی ولش کن امروز شرکت خلوته بذار برم 

اما از شانست همه اونروز بدون اطلاع میان وهمه میفهمن تو بابت چیزی ناراحتی 

  اوج داستانت زمانیه که رئیس شرکت برگرده بهت بگه حالتون خوبه مشکلی ندارید جرا انقدر چشم هاتون پف کرده 

 

اولش فکر میکردم نگم بهتره  

یعنی چی مثل همون زری خانوم بیای همه چیز رو بگی 

 

وقتی اومدم خونه تازه فهمیدم چه خبطی کردم که نگفتم

باید یه چیزی سر هم میکردم و میگفتم 

آخه هر زن متاهلی که گریه کرده باشه همه نشانه ها به سمت شوهرش میره 

این حق شوهرم نبود که بقیه فکر کنند من حتما با شوهرم دعوا کردم وگریه کردم 

 

یه جایی یکی میگفت همه چیز تمومی داره الا حماقت 

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
جمعه 7 شهریور 1393 ساعت 20:48
+ nazanin
سلام,
وبت خىلى جالبه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون