X
تبلیغات
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
چهارشنبه 30 مرداد 1392

پرنده

پریروز رفته بودم که یکی از اون چک های رقم بالای شرکت رو پاس کنم از همونا که میدن دست من و امضا که هیچ ، شاهدی هم نیست که بگه دیده چک رو دادند دست من 

سعید بهم میگه خوب انه به اینا بگو شما که ماهی یه 100ملیون چک میدید دست من همه رو یک جا بدید یه وقت شاید ما هوس انور اب کردیم با این اوراق بهادار  

حرفم به چک نبود بعد از بانک رفتم دکتربرای دندونم .اقا دکتره بهم گفت دندونت به درد نمیخوره اگر ترمیمش کنم 2 3 سال برات میمونه  بعدش خیلی راحت گفت میخوای بیا تا برات بکشمش 

 با ناراحتی گفتم خوب بعدش که کشیدید چکار کنم با اعتماد به نفس میگه خوب یا ایمپلنت بذار یا دندون مصنوعی!!! 

اومدم بیرون راستش دیگه حوصله ایمپلنت ندارم یه لحظه برگشتم گفتم 3سال دیگه میشه 30 سالگی.خدایا 30 سالگی خیلی زوده که یکی از دندون های جلوم نباشه.چی میشد به منم یه دندون خوب میدادی لابد وقتی یه بچه اوردم باید کلا مثل پیرزن هوف هوف کنم وموقع غذا خوردن ملچ مولوچ .یاد دختر داییم افتادم که یک سوم من به دندوناش نمیرسه وسفید وخوشگله

به خودم اومدم گفتم انه این چه حرفیه میزنی مگه بخاطر چیزی که خدا بهت نداده باید غر بزنی  

ایا خدایی که تو میشناسی مستحق غرغرای تو هست  

خدایی که بهت سلامتی داده 

همون دختر داییت رو نگاه کن.میدونم ارزو میکنه جای تو باشه  

بخاطر اینکه نمیتونه مثل تو کار میکنه گذشته از اون چند تا مریضی هم داره چند بار تا الان بخاطر معدش نصف شب رفته بیمارستان 

چقدر دلش میخواسته ماه رمضون روزه بگیره اما نتونسته  

انه خدا این توفیق رو به تو داده بود روزه های تو شکرانه سلامتیت بوده 

حالا چرا فکر میکنی تا یه چیز مناسب نبود باید بری گله  

بعد به خودم گفتم دختر ناراحت نباش 

ولش کن دنیا انقدر بزرگه 

همین طیبه یادته چقدر ناراحت بودی که اون پسره که قرار بود بیاد خواستگاریش نمیتونست بچه دار بشه اما خدا خواست والان مثل اینکه مشکل رفع شده 

این که یه دندونه  

بخاطر چیزهای کوچیک ناراحت نباش 

با همین افکار داشتم تو پیاده رو میومدم دیدم یه پرنده که شبیه کبوتر بود با رنگهای شبیه رنگ گنجشک ها 

تو پیاده رو هست تکونم نمیخوره 

بلندش کردم اصلا تقلا هم نمیکرد گفتم حتما پاش شکسته 

یا پرش 

برش داشتم که بیارم شرکت خانوم دکتر ببینتش 

کیف پولم دستم بود گذاشتمش رو کیف پولم وتو پیاده رو میومدم 

شده بودم عین پسر فیل بان 

به همون اندازه که به یه پسر بچه که سوار یه فیل اومده تو خیابون نگاه میکردند به منم اونقدر مردم نگاه میکردند 

سوار ماشین شدم تو ماشین هم هیچ تقلایی نمیکرد هرجا میذاشتم همونجا اروم وایمیستاد 

از ماشین که پیاده شدم یهو پرنده پر کشید ورفت 

نمیدونم بخاطر این بود که دور وبرش ازاد بود وپر از درخت 

یا بخاطر پری بود که از گوشه یه چشمش برداشتم 

یاد طوطی بازرگان افتادم

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
پنج‌شنبه 31 مرداد 1392 ساعت 11:46
+ همسر یک روحانی
عزیز من ...
حتما این قضیه رو کامل بگو که واست یه وقت دردسر نشه یه نفر دیگه به جیب بزنه ...
انه عزیز واست ارزوی بهترینارو میکنم و تبریک واسه پاک دلی و پاک دستیت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اره خیر خواهی وزیراب زدن یک چیزه حماقت هم یک چیز دیگه
باید حواسم رو جمع کنم این دو رو با هم قاطی نکنم.ممنون که بهم سر زدی .راستش به کامنت اونروزم خیلی فکر کردم همش فکر میکردم شاید ناراحتت کرده باشه