X
تبلیغات
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
سه‌شنبه 29 مرداد 1392

خواب اصحاب کهف

دیروز که از سر کار رفتم خونه فکر می کردم همسرم زود میاد ومیریم بیرون 

برای همین به خودم گفتم دیگه نمیخوابم تا اومدن همسرم خونه رو مرتب کرده باشم ولباسهارو شسته باشم وشامم پخته باشم که برای بیرون رفتن خیالم راحت باشه 

اما حالشو نداشتم نه خوابیدم نه کاری کردم همینجور فیلم های ابکی وقت پر کن دیدم 

تا ساعت 7.5شد دیدم خوابم میاد اما نگران بودم بخاطر کلی لباسای نشسته که تو برنامم گذاشته بودم ولی نشسته بودم 

به خودم گفتم بی خیال حال نداری کار نکن مجبور که نیستی نگرانی رو از خودت دور کن تا ارام باشی وخوابت ببره 

اقا ما اینو به دل خودمون گفتیم خوابیدیم تا 9.5 شب که با صدای زنگ در همسر بیدار شدم 

همسرم گشنش بود اما من همچنان سر جام دراز کشیده بودم حال نداشتم پاشم براش نوشیدنی بیارم یا شام بکشم بهش میگم هنوز خواب دارم یه کاری کن خوابم بپره بعد پاشم شام بخوریم 

همسرم انقدر مثل اسباب بازی منو اینور اونور هل داد که پاشدم شام رو کشیدم  

بعدش باز افقی شدم دیدم نه انگار داره خوابم میبره نماز نخونده بودم رفتم وضو گرفتم ونماز خوندم  

من یه عادت خوبی که دارم خیلی راحت خوابم میبره 

شبا به محض اینکه سرمو بذارم رو بالش خوابم میبره اما همسرم نه.تابحال نشده که همسرم زود تر از من خواب رفته باشه من دلم میگیره 

دلم میخواد بیدار باشه تا خواب رفتن من 

اینجوری راحتتر خوابم میبره ( نیس که خیلی سخت خوابم میبره!!) 

بودنش حس خوبی بهم میده حس ارامش حس اینکه یکی کنارم هست ام اگه بخوابه یه حسه بدی بهم دست میده 

دیشب که رفتم وضو بگیرم برگشتم دیدم خوابش برده چندبار صداش کردم دیدم نه واقعا خوابه حس بدم اومد با لوس بازی گفتم حالا من خوابم نمیبره چکار کنم تنها میشم 

دیدم یه خنده ملیح اما شیطون نشسته رو لباش یعنی اینکه خواب نبود 

خوشحال شدم خیلی زیاد

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)