X
تبلیغات
رایتل

آن شرلی با موهای زیتونی

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
سه‌شنبه 22 مرداد 1392

من و من ومن

دیشب یه عروسی توپ دعوت بودیم من لباس پوشیدم خیلی دلم میخواست برقصم اما نرقصیدم بخاطر اینکه داماد قبلاخواستگار سینه چاک من بود 

ما زنها حساس هستیم حتی به دیدن دختری که قبلا هسرمون دوسش داشت حتی اینکه بدونیم الان دیگه دوسش نداره 

دلم نمیخواست مدام جلوی چشم عروس رژه برم وخودم رو به داماد نشون بدم 

راستش وسطهاش گفتم   

خیلی سخت میگیری پاشو برو برقص اینهمه ادم که از یه دختری خواستگاری میکنند وبه ازدواج ختم نمیشه اما بعدش انقدر مثل تو موش وگربه بازی در نمیارند  

اما باز پانشدم خواهرم گفت شاید وجهه خوبی نداشته باشه  ودیگه یکدل نشستم 

همسرم صدام کرد گفت اگه میخوای برقصی برو یکم برقص که زودتر بریم میگم نه دلم نمیخواد تو چشم باشم 

 

بهم گفت از کجا میدونی تو چشمی 

گفتم کاری به این پسر ندارم شاید الان دیگه اصلا براش اهمیتی نداشته باشم(که از نگاهاش میفهمم که هنوزم فراموش نکرده از دیدنم قیافش عوض میشه )امادخترا حساسن بخاطر این دختر نمیرم جلو 

 

اقا من نرفتم و باخواهرم ودختر داییم نشستیم خواهرم بهم گفت نگاه اونم پسر خالست روبرومون نشسته بود همون پسر خاله کذایی(خواستگار سابق) پسر خالم هم وقتی ازم نا امید شد رفت ازدواج کرد

یه ژست ایالواری ،پیرزنی به خودم گرفتم وبه خواهرم گفت الحمدلله که تا اینجا دوتاشون رو شوهر دادم(دوتا از خواستگارا) 

کلی خندیدم همونجا 

بعدشم اومدیم خونه صبح که پاشدم یه شادی خاصی تو وجودم بود 

همسرمو چندین بار بوسیدمش  

صبحانه حاضر کردم یکم خونه رو جمع کردم وبا یه مسخره بازی که حوصله تایپشو ندارم ازهمسرم خداحافظی کردم  

همسرم ادم صبح نیست یعنی اینکه دلش میخواد بخوابه ومعمولا سرحال نیست صبح ها بی حوصله هست ومن برعکس صبح ها معمولا شادم مگر اینکه شبش با یه حس بد خوابیده باشم یا خواب بد دیده باشم 

خلاصه این همسرما دم صبحی یکم خندید با این دیوانه بازی های من

تو کوچه که اومدم هوا، هوای پاییزی بود خیلی خنک بودچشمامو بستم ونفس عمیق کشیدم وخداروشکر کردم 

یادمه تو یه کتابی خونده بودم برای شادتر بودن یه سنگریزه بذارید تو جیبتون وهر بار که دستتون خورد به سنگریزه خدا رو بابت داشته هاتون شکر کنید بابت سلامتی بابت زندگی خوب یا بچه خوب یا درامد وشغل خوب 

بالاخره هرکسی یه داشته هایی توی دنیا داره دیگه  

سنگریزه رو گذاشتم تو جیبم وگفتم خدایا شکرت بابت این زندگی  

 

نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 16:33
+ هلن
چه خبره! همه خواستگارات اونجا بودن!
خوب کاری کردی که پا نشدی
آخه منم خیلی حساسم رو دختری که قبلا شوهرم خواستگارش بوده!
اصلا میخام سر به تنش نباشه!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اخه عروسی فامیل دعوت بودیم
اره دقیقا اون حس رو میفهمم.
نمیخوام باعث عذاب کسی باشم
پنج‌شنبه 24 مرداد 1392 ساعت 12:57
+ شنای
چقدر خوبه که درکت انقدر بالاست خودت خودت رو موظف به رعایت بعضی چیزها میکنی
من همیشه شاکر داشته هام هستم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم
وصد البته که تو هم از درک بالایی برخوردار هستی وهمچنین ممنون بابت رمز